p17
p17
عصر روز بعد...
تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.
صدای آرام کشیده شدن قلممو روی بوم، فضای آتلیه را پر کرده بود.
جنا مشغول نقاشی بود و وقتی صدای قدمهای تهیونگ را شنید، سرش را بلند کرد.
+دوباره شما؟
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
_ فکر کنم کمکم دارم مشتری ثابت میشم.
جنا خندید.
+ظاهراً همینطوره.
تهیونگ نزدیکتر رفت و به نقاشی نگاه کرد.
_ این یکی قشنگه.
+هنوز تموم نشده.
_ به نظر میاد نقاشی کردن رو خیلی دوست داری.
جنا قلممو را روی پالت گذاشت.
+آره... از بچگی دوستش داشتم.
چند لحظه سکوت کردند.
تهیونگ نگاهش را به تابلو دوخت.
_ خانوادهات هم نقاشی رو دوست دارن؟
جنا لبخندش کمی محو شد.
+پدرم دیگه نیست.
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
_ متأسفم.
جنا نفس عمیقی کشید.
+سالها پیش از دستش دادم.
تهیونگ چیزی نگفت.
جنا دوباره قلممو را برداشت.
+اون روز همراه خواهرم بود.
دست تهیونگ همان لحظه متوقف شد.
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.
_ خواهرت؟
جنا بدون اینکه متوجه تغییر حالت او شود، آرام سر تکان داد.
+آره.
تهیونگ با صدایی که ناگهان گرفته شده بود پرسید:
_ اسمت...؟
جنا برگشت و به او نگاه کرد.
+پارک ماریا.
قلمی که در دست تهیونگ بود، آرام روی زمین افتاد.
چشمانش برای لحظهای ثابت ماند.
ماریا...
همان اسم.
همان دختری که دوازده سال بود هر شب در خوابش میدید.
تهیونگ به جنا خیره ماند...
انگار تمام صدای اطراف ناگهان خاموش شده بود.
حمایت❤️
عصر روز بعد...
تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.
صدای آرام کشیده شدن قلممو روی بوم، فضای آتلیه را پر کرده بود.
جنا مشغول نقاشی بود و وقتی صدای قدمهای تهیونگ را شنید، سرش را بلند کرد.
+دوباره شما؟
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
_ فکر کنم کمکم دارم مشتری ثابت میشم.
جنا خندید.
+ظاهراً همینطوره.
تهیونگ نزدیکتر رفت و به نقاشی نگاه کرد.
_ این یکی قشنگه.
+هنوز تموم نشده.
_ به نظر میاد نقاشی کردن رو خیلی دوست داری.
جنا قلممو را روی پالت گذاشت.
+آره... از بچگی دوستش داشتم.
چند لحظه سکوت کردند.
تهیونگ نگاهش را به تابلو دوخت.
_ خانوادهات هم نقاشی رو دوست دارن؟
جنا لبخندش کمی محو شد.
+پدرم دیگه نیست.
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
_ متأسفم.
جنا نفس عمیقی کشید.
+سالها پیش از دستش دادم.
تهیونگ چیزی نگفت.
جنا دوباره قلممو را برداشت.
+اون روز همراه خواهرم بود.
دست تهیونگ همان لحظه متوقف شد.
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.
_ خواهرت؟
جنا بدون اینکه متوجه تغییر حالت او شود، آرام سر تکان داد.
+آره.
تهیونگ با صدایی که ناگهان گرفته شده بود پرسید:
_ اسمت...؟
جنا برگشت و به او نگاه کرد.
+پارک ماریا.
قلمی که در دست تهیونگ بود، آرام روی زمین افتاد.
چشمانش برای لحظهای ثابت ماند.
ماریا...
همان اسم.
همان دختری که دوازده سال بود هر شب در خوابش میدید.
تهیونگ به جنا خیره ماند...
انگار تمام صدای اطراف ناگهان خاموش شده بود.
حمایت❤️
- ۱۸۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط