♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۱

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۱


یه سول بسان تابلویی زنده از شکوه و وقار بود زنی در حصار لباس مخملیِ سرخی به رنگ شراب کهنه که تلألؤ سپیدِ پولک‌هایش، گویی کهکشانی را بر تن او نشانده بود. پیراهن بلند و پرچین او، با آن آستین‌های پفی و یقه دکلته‌ای که سپیدیِ تراش‌خورده‌ی شانه‌ها و ترقوه‌اش را به رخ می‌کشید، توازنی میان قدرت و ظرافت به وجود آورده بود.
چهره‌اش با ماتیکی هم‌رنگِ ردایش، مهربانی زنانه یافته بود و درخشش دو یاقوت بزرگ بر گوش‌هایش، بر شکوه این قاب می‌افزود. موهایش که با نظمی متین و خانمانه بر فراز گردنش جمع شده بودند، اجازه می‌دادند تا جلالِ لباس و درخششِ پوستش، بی‌واسطه در مرکز توجه قرار گیرند
روی صندلی با مو ادبی کامل نشسته بود خانم های مهمان که در زرق و برق پوشیده بودند یکی از آنها روبه یون کرد و گفت : یون خیلی خوش شانسی
عروست خیلی خوشگله
یون با مهربانی لب زد: تشکر از شما خانم هان عروس من خیای دوست داشتنیه من خیلی دوست دارم ... یه سول لبخندی زد و گفت : ممنونم مادر منم خیلی شما رو دوست دارم
زن دیگری که پر از حسادت و کینه بود روبه نایون کرد و با ادا گفت : نایون عروس تو کجاست از وقتی اومدیم ندیدیمش نمی‌خواهی نشونمون بدیش
نایون همچنان با وقار و چهره جدی و پر از بدجنسی و فساد، چشم دوخت بهش تا میخواست سخنی بر زبان بیاورد، هویون دختر جسور و بی‌باک عمارت مشکی، با همان استایل لش و ساختارشکن همیشگی‌اش، تعریف جدیدی از قدرت را به نمایش گذاشته و روی پله آخر سالن ایستاد محکم نجوا کرد : عروسش منم
هویون تیشرت گشاد و "اوورسایز" به رنگ خاکی را طوری بر تن داشت که انگار سادگی آن، سپری برای پنهان کردن طوفانِ درونش بود. شلوار کارگو بگ و بسیار گشادی که با جیب‌های متعددش روی مچ کتانی‌های یک‌دست سفید و تمیزش سنگینی می‌کرد، به گام‌های او طنینِ اطمینان و سرکشی می‌بخشید، با گذاشتن دستش درون جیبش قدم برداشت از پله ها پایین می‌رفت
کاپشن مشکی‌اش را نپوشیده بود بلکه آن را با بی‌خیالیِ محض، مثل غنیمتی از یک نبرد، در دست حمل می‌کرد که با هر قدم، روی هوا تاب می‌خورد. تضادِ رنگ خاکیِ لباسش با سیاهیِ کاپشن و سفیدیِ براق کتانی‌ها، ترکیبی نظامی و در عین حال مدرن ساخته بود. در نگاهِ نافذ هویون، هیچ اثری از تردید نبود او با این ظاهرِ رها ثابت می‌کرد
هویون برای تسخیر عمارت مشکی، نیازی به لباس‌های مجلل نداشت حضورِ جسورانه و استایلِ خفن او، خود به تنهایی لرزه بر تنِ دیوارهای سنگی عمارت می‌انداخت، پله ها رو طی کرد و مقابله همان زن نشست پایش را انداخت رو آن یکی پایش و دستش را پشته سر زنی که کنارش نشسته بود گذاشت گنگ لب زد : منتظر من بودین خوب می‌شنوم
دیدگاه ها (۳)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۳منطقه، نوون تاریک و دور از شهر جا...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۴سالن باشکوه عمارت خالی بود همه در...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۰ جیمین با کت شلوار مرتب مشکی رنگش...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۹یه سول ناهار را برای شوهرش خودش آ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم ب...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۶ خاموش کند محکم نجوا کرد : اینجا ...

سناریو هایتانی ریندو ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ماشین به سرعت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط