می گذرم از میان انبوه جمعیتی که در پی چیزی که نمی دانم چی
می گذرم از میان انبوه جمعیتی که در پی چیزی که نمی دانم چیست باهم مسابقه سرعت گذاشته اند.می گذرم ونگاهم از نگاه های بی جان وافسرده پیرزنی که اکنون باید در خانه ساکت وآرام در حال استراحت باشد واکنون زیرافتاب داغ وسوزان خیابان به دنبال لقمه نانی دست کمک به سوی دیگران دراز کرده پر می شود.وبا خود می گویم در زندگی هیچ بایدی قابل اعتماد نیست.
می گذرم ونگاهم از نگاه نگران و وغمگین پیرمردی که با فکر دستان خالیش در مراجعت آخر شبش به خالی با سماجت به رهگذران التماس می کند.ونگاه مرا ابر اندوه پر می کند.
می گذرم ونگاهم به نگاه گریان کودکی که فالهایش را تابه الان نفروخته است ثابت می ماند.دلم ریش می شود اینجا مدرسه اوست!
می گذرم ونمی دانم چرا هر کس از کنار این جماعت می گذرد بی خبر ازبایدهای زندگی،غرق در دغدغه های خویش حتی تلنگری به ذهن اش وارد نمی شود.چرا؟؟؟
می گذرم ونگاهم از نگاه نگران و وغمگین پیرمردی که با فکر دستان خالیش در مراجعت آخر شبش به خالی با سماجت به رهگذران التماس می کند.ونگاه مرا ابر اندوه پر می کند.
می گذرم ونگاهم به نگاه گریان کودکی که فالهایش را تابه الان نفروخته است ثابت می ماند.دلم ریش می شود اینجا مدرسه اوست!
می گذرم ونمی دانم چرا هر کس از کنار این جماعت می گذرد بی خبر ازبایدهای زندگی،غرق در دغدغه های خویش حتی تلنگری به ذهن اش وارد نمی شود.چرا؟؟؟
- ۹۰۵
- ۰۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط