و از سفر آفتاب



و از سفر آفتاب،
سرشار از تاریکی نور آمده ام
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد
لبخند می شکفد
زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم میشود

#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

‌#حضرت_حافظ در مسجد و میخانه خیالت اگرآیدمحراب وکمانچه زدو ا...

دل ز میان جان و دل قصٖد هوات می‌کندجان به امید وصل تو عزم وف...

‌گنجشک ها امروز که فقط نههر روز جوری نام تو راجیک جیک می دوز...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

"طوفان سیاه"هانول اولین کسی بود که متوجه شد. چشم هایش از دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط