لطف کنین متن بخونین ⬇ ️⬇ ️⬇ ️⬇ ️⬇ ️
لطف کنین متن بخونین ⬇ ️⬇ ️⬇ ️⬇ ️⬇ ️
برای گردش و تفریح به جنگلی رفتند. دو دوست قدیمی از زیبایی های جنگل و بودن در کنار هم لذت می بردند. جایی آرام و دنج پیدا کردند و زیر درختی نشستند. هوای مطبوع و دل انگیزی بود و نسیم ملایمی می وزید. اما این آرامش خیلی طول نکشید. ناگهان خرسی قوی هیکل را دیدند که به سمت آنها می آید. هر دوی آنها از دیدن خرس به آن بزرگی وحشت کردند.
راجو که در بالا رفتن از درخت استاد بود به سمت درخت بزرگی دوید و از آن بالا رفت. او نمی دانست که ویجی نمی تواند از درخت بالا برود.
ویجی همانجا خشکش زده بود، بی حرکت نشسته بود و به خرسی که به سمتش می آمد نگاه می کرد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. به خاطر آورد که جایی شنیده بود حیوانات ترجیح می دهند گوشت موجودات مرده را نخورند. پس روی زمین دراز کشید و نفسش را در سینه حبس کرد. چند لحظه بعد خرس بزرگ بالای سرش بود. چشمهایش را بسته بود خرس را نمی دید اما نفس هایش را روی صورت خود احساس می کرد. تمام بدنش از ترس سرد شده بود منتظر بود که هر لحظه خرس غول پیکر او را از هم بدرد ولی ترفند او کارساز واقع شد و خرس به آرامی از آنجا دور شد.
راجو از ویجی پرسید: « خرس در گوش تو چه گفت؟»
ویجی در حالیکه از روی زمین بلند می شد و لباس های خود را تمیز می کرد. پاسخ داد: « خرس از من خواست تا از دوستی مانند تو دوری کنم» و در حالیکه وسایل خود را جمع می کرد بدون اینکه کلمه ای صحبت کند راه افتاد و رفت!
نتیجه اخلاقی: در موقع نیاز به دوستی واقعی نیاز دارید.
برای گردش و تفریح به جنگلی رفتند. دو دوست قدیمی از زیبایی های جنگل و بودن در کنار هم لذت می بردند. جایی آرام و دنج پیدا کردند و زیر درختی نشستند. هوای مطبوع و دل انگیزی بود و نسیم ملایمی می وزید. اما این آرامش خیلی طول نکشید. ناگهان خرسی قوی هیکل را دیدند که به سمت آنها می آید. هر دوی آنها از دیدن خرس به آن بزرگی وحشت کردند.
راجو که در بالا رفتن از درخت استاد بود به سمت درخت بزرگی دوید و از آن بالا رفت. او نمی دانست که ویجی نمی تواند از درخت بالا برود.
ویجی همانجا خشکش زده بود، بی حرکت نشسته بود و به خرسی که به سمتش می آمد نگاه می کرد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. به خاطر آورد که جایی شنیده بود حیوانات ترجیح می دهند گوشت موجودات مرده را نخورند. پس روی زمین دراز کشید و نفسش را در سینه حبس کرد. چند لحظه بعد خرس بزرگ بالای سرش بود. چشمهایش را بسته بود خرس را نمی دید اما نفس هایش را روی صورت خود احساس می کرد. تمام بدنش از ترس سرد شده بود منتظر بود که هر لحظه خرس غول پیکر او را از هم بدرد ولی ترفند او کارساز واقع شد و خرس به آرامی از آنجا دور شد.
راجو از ویجی پرسید: « خرس در گوش تو چه گفت؟»
ویجی در حالیکه از روی زمین بلند می شد و لباس های خود را تمیز می کرد. پاسخ داد: « خرس از من خواست تا از دوستی مانند تو دوری کنم» و در حالیکه وسایل خود را جمع می کرد بدون اینکه کلمه ای صحبت کند راه افتاد و رفت!
نتیجه اخلاقی: در موقع نیاز به دوستی واقعی نیاز دارید.
- ۲.۱k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط