پارت ۳۳
پارت ۳۳
گوشی از دستم افتاد روی زمین.
صدای تیر هنوز توی گوشم میپیچید.
و قلبم…
خدای من، قلبم انگار داشت از جا کنده میشد.
جیوو فوراً دوید سمتم.
*:
— ا/ت؟! چی شده؟!
ولی من نمیتونستم حرف بزنم.
دستام میلرزید.
نفسام بریده بود.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد:
«صدای تیر.»
فوراً گوشیو برداشتم و دوباره زنگ زدم.
و دوباره.
و دوباره.
ولی هیچ جوابی نبود.
لعنتی.
+:
— جواب بده…
جونگکوک لعنتی جواب بده…
جیوو صورتمو گرفت.
*:
— هی، هی، آروم شو، چی شده؟!
و همون لحظه بغضم ترکید.
+:
— صدای تیر اومد…
صورت جیوو هم پرید.
*:
— چی…؟
+:
— تماس قطع شد…
نفس کشیدن سخت شده بود.
احساس میکردم دیوارای کافه دارن روم خراب میشن.
بدون فکر کیفمو برداشتم.
جیوو فوراً جلوی در وایساد.
*:
— کجا میری؟!
+:
— باید پیداش کنم.
*:
— ا/ت تو حتی نمیدونی کجاست!
+:
— مهم نیست!
صدام شکست.
و همون لحظه فهمیدم چقدر ترسیدم.
نه یه ترس عادی.
اون مدل ترسی که آدم فقط وقتی حسش میکنه که یکی تبدیل شده به همه چیزش.
جیوو آرومتر گفت:
*:
— اگه بری ممکنه خودتم تو خطر بیفتی.
+:
— نمیتونم فقط بشینم اینجا!
اشک توی چشمام جمع شده بود و لعنتی، ازش متنفر بودم.
چون جونگکوک دقیقاً از همین میترسید.
از اینکه من بخاطرش گریه کنم.
همون موقع گوشیم ویبره رفت.
قلبم فوراً پرید.
جونگکوک.
فوراً جواب دادم.
+:
— جونگکوک؟!
چند ثانیه فقط صدای نفس میومد.
سنگین.
بریده.
بعد بالاخره صداش اومد.
پایینتر از همیشه.
-:
— ا/ت…
و همون یه کلمه باعث شد زانوهام شل شه.
+:
— تو خوبی؟!
تو خوبی؟!
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— آره.
ولی باز دروغ میگفت.
کاملاً معلوم بود درد داره.
صدای ماشین و آدمها از پشت خط میومد.
و بعد صدای مینهو:
(/):
— باید زخم بسته شه الان.
قلبم فرو ریخت.
زخم؟
نفسم لرزید.
+:
— زخمی شدی…؟
جونگکوک فوراً گفت:
-:
— سطحیه.
ولی صدای خودش…
اصلاً شبیه آدمی که «سطحی» زخمی شده باشه نبود.
اشکام بیصدا سرازیر شدن.
و انگار جونگکوک همون لحظه فهمید.
چون چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم، با صدایی خسته و شکسته گفت:
-:
— گریه نکن…
لعنتی.
همون دو کلمه قلبمو نابود کرد.
+:
— احمق…
تو فکر میکنی من الان چجوری آروم باشم؟!
جونگکوک خیلی آروم نفس کشید.
و بعد…
خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط صداتو میشنوم…
آرومتر میشم.
قلبم رسماً شکست.
چون پشت اون صدای خسته…
فقط یه آدم مونده بود که درد داشت.
گوشی از دستم افتاد روی زمین.
صدای تیر هنوز توی گوشم میپیچید.
و قلبم…
خدای من، قلبم انگار داشت از جا کنده میشد.
جیوو فوراً دوید سمتم.
*:
— ا/ت؟! چی شده؟!
ولی من نمیتونستم حرف بزنم.
دستام میلرزید.
نفسام بریده بود.
فقط یه جمله توی سرم تکرار میشد:
«صدای تیر.»
فوراً گوشیو برداشتم و دوباره زنگ زدم.
و دوباره.
و دوباره.
ولی هیچ جوابی نبود.
لعنتی.
+:
— جواب بده…
جونگکوک لعنتی جواب بده…
جیوو صورتمو گرفت.
*:
— هی، هی، آروم شو، چی شده؟!
و همون لحظه بغضم ترکید.
+:
— صدای تیر اومد…
صورت جیوو هم پرید.
*:
— چی…؟
+:
— تماس قطع شد…
نفس کشیدن سخت شده بود.
احساس میکردم دیوارای کافه دارن روم خراب میشن.
بدون فکر کیفمو برداشتم.
جیوو فوراً جلوی در وایساد.
*:
— کجا میری؟!
+:
— باید پیداش کنم.
*:
— ا/ت تو حتی نمیدونی کجاست!
+:
— مهم نیست!
صدام شکست.
و همون لحظه فهمیدم چقدر ترسیدم.
نه یه ترس عادی.
اون مدل ترسی که آدم فقط وقتی حسش میکنه که یکی تبدیل شده به همه چیزش.
جیوو آرومتر گفت:
*:
— اگه بری ممکنه خودتم تو خطر بیفتی.
+:
— نمیتونم فقط بشینم اینجا!
اشک توی چشمام جمع شده بود و لعنتی، ازش متنفر بودم.
چون جونگکوک دقیقاً از همین میترسید.
از اینکه من بخاطرش گریه کنم.
همون موقع گوشیم ویبره رفت.
قلبم فوراً پرید.
جونگکوک.
فوراً جواب دادم.
+:
— جونگکوک؟!
چند ثانیه فقط صدای نفس میومد.
سنگین.
بریده.
بعد بالاخره صداش اومد.
پایینتر از همیشه.
-:
— ا/ت…
و همون یه کلمه باعث شد زانوهام شل شه.
+:
— تو خوبی؟!
تو خوبی؟!
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— آره.
ولی باز دروغ میگفت.
کاملاً معلوم بود درد داره.
صدای ماشین و آدمها از پشت خط میومد.
و بعد صدای مینهو:
(/):
— باید زخم بسته شه الان.
قلبم فرو ریخت.
زخم؟
نفسم لرزید.
+:
— زخمی شدی…؟
جونگکوک فوراً گفت:
-:
— سطحیه.
ولی صدای خودش…
اصلاً شبیه آدمی که «سطحی» زخمی شده باشه نبود.
اشکام بیصدا سرازیر شدن.
و انگار جونگکوک همون لحظه فهمید.
چون چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم، با صدایی خسته و شکسته گفت:
-:
— گریه نکن…
لعنتی.
همون دو کلمه قلبمو نابود کرد.
+:
— احمق…
تو فکر میکنی من الان چجوری آروم باشم؟!
جونگکوک خیلی آروم نفس کشید.
و بعد…
خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط صداتو میشنوم…
آرومتر میشم.
قلبم رسماً شکست.
چون پشت اون صدای خسته…
فقط یه آدم مونده بود که درد داشت.
- ۱۹۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط