تو در کمال صداقت گفتی
تو در کمال صداقت گفتی
آقای من سایه ات از سرم کم نشود
و من با عشق به تو گفتم
مرا به اندازه خودم دوست بدار
خورشید
در بزرگنمایی سایه ها اغراق میکند
تو لبخند زدی
و آیینه ی دیواری اتاق
به تماشای خوشبختی ما ایستاد
پاییز
از بالای بام به تماشای درختان بی برگ نشسته بود
و نور خورشید
از لابه لای شاخه های خالی سعی میکرد ما را تماشا کند
در خانه ی ما
فقط بهار بود
لبخند بود
و سایه ها پا از گلیم اندیشه و عشق درازتر نمی کردند
دوستت دارم به اندازه ی خودت و مهربانیت
و اگر روزی بپرسند
گل همیشه بهار را دیده یی
من با سکوت
فقط به تو نگاه میکنم
باور کن من به اندازه سایه ام بزرگ نیستم
اما به اندازه ی قلبم مهربانم
تقدیم همسر مهربانم
از اشعار خودم
آقای من سایه ات از سرم کم نشود
و من با عشق به تو گفتم
مرا به اندازه خودم دوست بدار
خورشید
در بزرگنمایی سایه ها اغراق میکند
تو لبخند زدی
و آیینه ی دیواری اتاق
به تماشای خوشبختی ما ایستاد
پاییز
از بالای بام به تماشای درختان بی برگ نشسته بود
و نور خورشید
از لابه لای شاخه های خالی سعی میکرد ما را تماشا کند
در خانه ی ما
فقط بهار بود
لبخند بود
و سایه ها پا از گلیم اندیشه و عشق درازتر نمی کردند
دوستت دارم به اندازه ی خودت و مهربانیت
و اگر روزی بپرسند
گل همیشه بهار را دیده یی
من با سکوت
فقط به تو نگاه میکنم
باور کن من به اندازه سایه ام بزرگ نیستم
اما به اندازه ی قلبم مهربانم
تقدیم همسر مهربانم
از اشعار خودم
- ۲۱.۱k
- ۱۷ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط