تو در کمال صداقت گفتی

تو در کمال صداقت گفتی
آقای من سایه ات از سرم کم نشود
و من با عشق به تو گفتم
مرا به اندازه خودم دوست بدار
خورشید
در بزرگنمایی سایه ها اغراق میکند
تو لبخند زدی
و آیینه ی دیواری اتاق
به تماشای خوشبختی ما ایستاد
پاییز
از بالای بام به تماشای درختان بی برگ نشسته بود
و نور خورشید
از لابه لای شاخه های خالی سعی میکرد ما را تماشا کند
در خانه ی ما
فقط بهار بود
لبخند بود
و سایه ها پا از گلیم اندیشه و عشق درازتر نمی کردند

دوستت دارم به اندازه ی خودت و مهربانیت
و اگر روزی بپرسند
گل همیشه بهار را دیده یی
من با سکوت
فقط به تو نگاه میکنم
باور کن من به اندازه سایه ام بزرگ نیستم
اما به اندازه ی قلبم مهربانم


تقدیم همسر مهربانم
از اشعار خودم
دیدگاه ها (۳)

دل نوشته های من

دل نوشته های من

کنار تو فهمیدم عشق فقط یک حس نیست یک آرامش عمیقه...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۴: پیوندِ شکسته، پیوندِ تازهمینجی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط