🌺خیلی دوست داشتم شھید بشوم، اما نشدم. صدّام تانک و توپ و

🌺خیلی دوست داشتم شھید بشوم، اما نشدم. صدّام تانک و توپ و موشک داشت و ما ھم عشق به انقلاب و رھبر. برای ھمین باشوق کار می کردیم و از دشمن نمی ترسیدم. آن موقع سه تابچه داشتم. توی جنگ باردار ھم شدم.

🌺صدّام لعنتی ھم مدام بمب و موشک می زد. ھیچ وقت از شھر بیرون نرفتم. در خانه ام به روی رزمنده و رھگذرها باز بود.
دل خوش بودم به میزبانی بچه ھا و شستن لباس ھای زخمی ھا. بعد از مدتی، پسرم محمد ھم رفت جبهه.

🌺محمد بھ خاطر شستن لباس رزمنده ھا ازم تشکر می کرد و مدام دستم را می بوسید و می گفت:« این دست در خدمت شھداست، بوسیدنش عاقبت به خیرم می کنھ.»
روز آخر سال۶۶ توی منطقه غرب شھید شد. پیکرش ماند توی منطقه.

🌺 وقتی کوله اش را برایم آوردند پیراھنی داخلش بود. دیگر امیدی بھ بازگشت پسرم نبود.
پیراھنش را دفن کردیم تا یادبودی ازش داشته باشم.
دیگر جایمان عوض شد. سنگ مزارش را می بوسیدم. مدیونش بودم، او من را مادر شھید کرده بود.

#بریده_کتاب
#حوض_خون
دیدگاه ها (۰)

🌺در عوض شھر را بمب و موشک می زد و صدای آژیر خطر مدام درگوشما...

‌ ‌ 🙇 #سیاست_های_رفتاری 🔷 انتخاب سیاست وقتی توی زندگی مشتر...

جوجہ ی من پارت شونزدہ(دو ماہ بعد)از زبان یوری= دو ماہ از اون...

تهیونگ و دوستاش اخیرا رفته رستوانی که یکی از آرمی ها توش کار...

عصر پاییزیتون به شادی و آرامش 🍁🍂

تیکتاکر ✅️✨️#ایران#تیکتاک#تتلو#ستایش#باران#نگین#پدی#آوا#یوتو...

سه تا رفیق جون جونی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط