هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمیدانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطمهای آرامی
و من دریاچهی اشکی که دائم رو به طغیانم
بزن نی ؛ باز غوغا کن ، بزن دف ؛ شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم
ببین آیینهوار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم
اگر شعری نوشتم ، رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگیها را من از چشم تو میخوانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمیدانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطمهای آرامی
و من دریاچهی اشکی که دائم رو به طغیانم
بزن نی ؛ باز غوغا کن ، بزن دف ؛ شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم
ببین آیینهوار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم
اگر شعری نوشتم ، رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگیها را من از چشم تو میخوانم
- ۲.۰k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط