رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۱۸۴و۱۸۵و۱۸۶و۱۸۷

ارسلان: درست حرف بزن المیرا چرا هی وقف میدی
المیرا: دیانا بارداره براش خطر خیلی هم خطر داره داره تنها چیزی که الان میخواد آرامشه دکتر گفته سر سوزن استرس و ناراحتی عصبانیت اصلا براش خوب نیست ممکنه جونش در خطر باشه
ارسلان: بچه ام گناهی نداشت اما دلیل زندگیم چی خوب خوب بچه رو میندازیم
المیرا: مشکل اینجاست اگر بدونه چقدر براش خطری اون بچه رو بیشتر دوست داره به این خاطر که تو رفتی و تنها یادگاری توعه نگرش میداره مشکل شده دوتا دکتر گفته انداخت بچه هم براش خیلی سنگینه . ح‌‌ . خیلی ضعیفه
ارسلان: من الان چه غلطی کنم خدا لعنتت کنه اسد هر چقدر میتونی ازش مراقب کن هرچی شد بهم بگو
المیرا: خدافظ ، عزیزم الان بهتری
دیانا:دستم روی شکمم بود از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف از نداشتن ارسلان یعنی کجایی با اینکه دوسم داشته پس کجا رفته
... فلش بک ....
دیانا: ارسلان
ارسلان: جونم جوجه
دیانا: عه به من نگو جوجه
ارسلان: چشم جوجه
دیانا: حرصی نگاهش کردم
ارسلان: آخ فدا نگاهت بشم دورونه
دیانا: حالا بگم
ارسلان: بفرما خانم
دیانا: منو چقدر دوست داری
ارسلان: اونقدری دوست دارم که اگر یه روزی اگه قرار باشه روت خراشی بیوفته حاضرم تا آخرم عمرم نبینمت اما تو سالم باشی
دیانا: 🥹🥹🥹
.... پایان فلش بک ....
دیانا: با صدای بغضی گفتم لطفا برید بیرون همه بیرون رفتن به جز المیرا کنارم نشست و نوازشم کرد آروم اشک میریختم
ارسلان: المیرا جواب بده المیرا المیرا چه اتفاقی افتاده خالش خوبه چیشد المیراااا
دیانا: هی حرفاش تو گوشم بود خدافظی غمناک ولی عاشقانه شاید بگید ناراحت نیستم یا چی اتفاقا خیلی ناراحتم دلم بیشتر از هر چیزی ا.غ.و.ش گرم ارسلان و میخواست
المیرا: بله بله
ارسلان: چیشد خوبه بهش گفتی
المیرا: میدونم که قبول نمیکنه
ارسلان: جونش در خطر اینو می‌فهمید اگر یه درصد فقت یک درصد براش خطر داشت می‌انداختیم اینکه خیلی
المیرا: اون نمی‌اندازه پاره تنشه تو میتونی دیانا رو از بین ببری نه اونم نمیتونه بچه ای که از وجود خودش داره تشکیل میشه رو بندازه
ارسلان:کلافه بودم بیشتر از هر چیز فقط دلم میخواست بغلش کنم ای کاش کارم به اینجا کشیده نمیشد
المیرا: چیشد میای
ارسلان: یه اتفاق های ناگواری داره میوفته
المیرا: یهو از جام پاشدم که نظر دینا بهم جلب شد چه اتفاقی
دیانا: چیشده
ارسلان: انگار همون یه کلمه حالم و عوض کرد
المیرا: چیزی نیست عزیزم استراحت کنم
دیانا: احساس کردم باز چشاش سیاهی رفت و تاریکی مطلق
المیرا: گفتم ک...... خاک تو سرم آخر تو این دختر مظلوم و میکشی دیانا عزیزم دیانا
ارسلان: حال لحظه ای ام مر کشید و عصبانیت و نگرانی جاش اومد

۱۲ تا پارت هدیه به دلیل ۵۶۰ تاییشدنمون
۵۶۰تاییشدنمون مبارک
دیدگاه ها (۳)

رمان بغلی من پارت۱۸۸و۱۸۹و۱۹۰المیرا: گوش و کنار تخت گذاشتم ار...

رمان بغلی من پارت ۱۹۱و۱۹۲و۱۹۳و۱۹۴دیانا: حالم بدتر از این نبو...

رمان بغلی من پارت ۱۸۰و۱۸۱و۱۸۲و۱۸۳... فردا ...دیانا: از خواب ...

رمان بغلی من پارت۱۷۶و۱۷۷و۱۷۸و۱۷۹دیانا: اذیتم نکن بزارم زمینا...

من حرفی درمورد مرسلی و نیکا ندارم ولی در مورد دیانا دارمتو ک...

بچه ها یه رمان دیگه دارم مینویسم البته راجع به بی تی اس نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط