↯برای دختر هرگز نداشته ام↯

↯برای دختر هرگز نداشته ام↯
مادرت را ببخش دخترکم
شعر آتش به خانه اش زده است
روزگارش شبیه گنجشکی ست
که سموری به لانه اش زده است
بین انبوهی از تفاوت ها
شاعران درد مشترک دارند
مثل ظرفی عتیقه زیبایند
منتهی از درون ترک دارند
دخترم فرض کن که جادوگر
یک طلسم سیاه آورده
کوچه ی خلوت خیالت را
برده و چار راه آورده
مثلا فرض کن خدایت را
گاه غولی سیاه می بینی
در همین گیر و دار گرگی را
بره ای بی پناه می بینی
ناگهان شکل واژه می گیرند
همه ی چیزهای دور و برت
سطری از شعر می شود حتی
آن لباس نشسته ی پدرت
آفت شعر را بکش در خود
نکشی کل باغ می میرد
لاکپشتی که روی لاک افتاد
زیر خورشید داغ می میرد
مادرت آن نهال کوچک بود
که به فصل جوانه اش نرسید
تا قیامت کلاغ قصه ی من
شعر گفت و به خانه اش نرسید
لای لا لا ، بخواب دخترکم
ای به قربان دست و چشم و لبت
آخ ، باز این غذای من سر رفت
شعر امشب، به جای شام شبت
دیدگاه ها (۱۷)

کعبه ام هستــــــــــیو میگردم به دورت تا ابد... گرچه آیین ط...

ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺍﻭﻥ ﻻﻣﺼﺒﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﻓﺖ ......

★درد هایـــــــــــــــــم را مینویســـــــــــــــم★ ☆☆☆در ...

به خاطر دوستت دارم های دروغینی که می گوییدبه خاطر امیدهای وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط