اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۰
(ویو نیلسو )= جونگ کوک شروع به داد و بیداد کرد:
_"چرا بدون گفتن به من امدی اونجا؟میخواستی قوی بودنتو نشون بدی؟."
هوفی کشیدم:
+"جونگ کوک اصلا حوصله این حرفا ندارم."
نزدیک تر آمد و اینبار بلند تر داد زد:
_"حوصلشو باید داشته باشی."
نفسی عمیق کشیدم و منم شروع به داد و بیداد کردم:
+"نمیخوام حوصله ی حرف گوش دادن به یه قاتلو داشته باشم."
خودم هم وقتی گفتم قاتل بغضم گرفته چه برسه جونگ کوک که رگ های گردنش کاملا مشخص بود دستاشو توی موهاش برد و عربده ای زد:
_"آره.....من قاتلم نیلسو...هزاران آدمو کشتم چه بی گناه چه گناهکار میفهمی؟تو توی یه خونه توی یه چهار دیواری با یه قاتل زندگی میکنی که درکی از انسانیت نداره.....همینو میخواستی بفهمی؟لال شدی؟زبونتو خوردن؟."
با هر کلمه اش بغضم شدید تر شد.و ناچار زدم زیر گریه
هر کلمه اش عذاب داشت شنیدنش......
داشتم دیوونه میشدم منم شروع کردم به عربده زدن:
+"تو.....تو.....چی بگم اخه؟.....شما چرا هیچیو بهم نمیگین؟غریبم؟اولش برای شغل از آمریکا منو آوردید اینجااااا....بعدم که برای نجات یه شرکت اشغال منو....پدرم توی ۱۵ سالگی منو مجبور کرد با کسی ازدواج کنم که هیچی ازش نمیدونم....حالا...هق..هق...
حالا همون مرد با من رابطه بر قرار کرده میفهمی؟
زندگی من شده یه دراما که هر روزش برام عذابه برام
یه دیوونگیه........
کافیه دیگه صبرم تموم شده....از تک تک تون متنفرم."
با هر کلمم اشکام شدتش تند تر میشد و میریخت.....
جونگ کوک رو به روم ایستاد و با مصومیت عجیبی توی چشماش بهم زل زد:
_"من....من..."
نذاشتم حرفشو ادامه بده و جیغی کشیدم:
+"هیچی نگو...برام قصه نباف.....این زخمو عذابه کوفتی رو تمومش میکنم."
دستاشو مشت کرد و متوجه ی این شدم که کاملا کنترلش رو از دست داده و هر چیزی ازش برمیاد.....
_"چطور تمومش میکنی؟."
صداش آروم بود ، اما ترسناک.......
خنده ای تو گلویی کردم و داد زدم:
+"طلاقت مید............"
حرفم با برخورد محکم دستش خفه شد و جسمم روی زمین افتاد........
_"اصلا.....هرگز این حرفو حق نداری تکرار کنی."
عربده زد....
و من به سختی با درد شونم از زمین سرد بلند شدم و از پله ها بالا رفتم ، وارد اتاق شدم و بستن در بلند هق هق کردم و جیغ زدم......
با گریه شبمو سر کردم.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۰
(ویو نیلسو )= جونگ کوک شروع به داد و بیداد کرد:
_"چرا بدون گفتن به من امدی اونجا؟میخواستی قوی بودنتو نشون بدی؟."
هوفی کشیدم:
+"جونگ کوک اصلا حوصله این حرفا ندارم."
نزدیک تر آمد و اینبار بلند تر داد زد:
_"حوصلشو باید داشته باشی."
نفسی عمیق کشیدم و منم شروع به داد و بیداد کردم:
+"نمیخوام حوصله ی حرف گوش دادن به یه قاتلو داشته باشم."
خودم هم وقتی گفتم قاتل بغضم گرفته چه برسه جونگ کوک که رگ های گردنش کاملا مشخص بود دستاشو توی موهاش برد و عربده ای زد:
_"آره.....من قاتلم نیلسو...هزاران آدمو کشتم چه بی گناه چه گناهکار میفهمی؟تو توی یه خونه توی یه چهار دیواری با یه قاتل زندگی میکنی که درکی از انسانیت نداره.....همینو میخواستی بفهمی؟لال شدی؟زبونتو خوردن؟."
با هر کلمه اش بغضم شدید تر شد.و ناچار زدم زیر گریه
هر کلمه اش عذاب داشت شنیدنش......
داشتم دیوونه میشدم منم شروع کردم به عربده زدن:
+"تو.....تو.....چی بگم اخه؟.....شما چرا هیچیو بهم نمیگین؟غریبم؟اولش برای شغل از آمریکا منو آوردید اینجااااا....بعدم که برای نجات یه شرکت اشغال منو....پدرم توی ۱۵ سالگی منو مجبور کرد با کسی ازدواج کنم که هیچی ازش نمیدونم....حالا...هق..هق...
حالا همون مرد با من رابطه بر قرار کرده میفهمی؟
زندگی من شده یه دراما که هر روزش برام عذابه برام
یه دیوونگیه........
کافیه دیگه صبرم تموم شده....از تک تک تون متنفرم."
با هر کلمم اشکام شدتش تند تر میشد و میریخت.....
جونگ کوک رو به روم ایستاد و با مصومیت عجیبی توی چشماش بهم زل زد:
_"من....من..."
نذاشتم حرفشو ادامه بده و جیغی کشیدم:
+"هیچی نگو...برام قصه نباف.....این زخمو عذابه کوفتی رو تمومش میکنم."
دستاشو مشت کرد و متوجه ی این شدم که کاملا کنترلش رو از دست داده و هر چیزی ازش برمیاد.....
_"چطور تمومش میکنی؟."
صداش آروم بود ، اما ترسناک.......
خنده ای تو گلویی کردم و داد زدم:
+"طلاقت مید............"
حرفم با برخورد محکم دستش خفه شد و جسمم روی زمین افتاد........
_"اصلا.....هرگز این حرفو حق نداری تکرار کنی."
عربده زد....
و من به سختی با درد شونم از زمین سرد بلند شدم و از پله ها بالا رفتم ، وارد اتاق شدم و بستن در بلند هق هق کردم و جیغ زدم......
با گریه شبمو سر کردم.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۷.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط