#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_8
·
·
·
مایکل سرشو برگردوند و منو دید..
بادستاش دستای جونگکوکو پس زد و یقهٔ لباسشو مرتب کرد .
بعد جونگ کوک هم سرشو برگردوند منو که دید ، نشست سر جاش..
رفتم نشستم سر میز ؛ خیلی از دست جونگکوک عصبانی بودم ، ولی به روم نیاوردم .
شام رو آوردن و خوردیم..
مایکل گفت که امشب هتل میخوابه و منم مقاومتی برای اینکه بیاد شبو خونمون ، نکردم .
ولی بهش گفتم اول بریم ب.ا/ر و بعد بریم خونه .
به ب.ا/ر رفتیم..
من اونجا آبمیوه سفارش دادم ، مایکل ویس..گی و جونگکوک هم چند مدل نوشیدنی سفارش داد.!
اصلاً نمیشد جلوی جونگکوک رو گرفت!
هرچهقدر بیشتر جلوشو میگرفتم ، بیشتر میخورد.!
دیگه جونگکوک کاملاً م.س.ت شده بود..
سوئیچ ماشین رو از تو جیبش برداشتم .
مایکل هم کمک کرد تا کوکو ببریم توی ماشین .
مایکل رو رسوندم هتل و کوک رو هم بردم خونه .
کوک کاملاً بی.ه.وش بود!
گذاشتمش روی تختش..
تازه یادم افتاد که لباسای مایکل ، خونهٔ ما جامونده..
سوار ماشین خودم شدم و رفتم سمت هتل ، به سمت اتاق مایکل ؛
در زدم.. ولی باز نکرد.. حتی صدایی هم نمیومد.!
رفتم طبقهٔ پایین و گفتم : " من دوستدختر ساکن اتاق 367 ام و هرچهقدر در میزنم جواب نمیده.. واقعاً نگران شدم.. لطفاً در اون اتاقو باز کنید "
من با اون خدمه ، با نگرانی زیاد به سمت اتاق مایکل حرکت کردیم..
اون خدمتکار با کارت یدک ، در رو باز کرد..
وقتی در باز شد ، قلبم تیر کشید...
·
·
·
#Part_8
·
·
·
مایکل سرشو برگردوند و منو دید..
بادستاش دستای جونگکوکو پس زد و یقهٔ لباسشو مرتب کرد .
بعد جونگ کوک هم سرشو برگردوند منو که دید ، نشست سر جاش..
رفتم نشستم سر میز ؛ خیلی از دست جونگکوک عصبانی بودم ، ولی به روم نیاوردم .
شام رو آوردن و خوردیم..
مایکل گفت که امشب هتل میخوابه و منم مقاومتی برای اینکه بیاد شبو خونمون ، نکردم .
ولی بهش گفتم اول بریم ب.ا/ر و بعد بریم خونه .
به ب.ا/ر رفتیم..
من اونجا آبمیوه سفارش دادم ، مایکل ویس..گی و جونگکوک هم چند مدل نوشیدنی سفارش داد.!
اصلاً نمیشد جلوی جونگکوک رو گرفت!
هرچهقدر بیشتر جلوشو میگرفتم ، بیشتر میخورد.!
دیگه جونگکوک کاملاً م.س.ت شده بود..
سوئیچ ماشین رو از تو جیبش برداشتم .
مایکل هم کمک کرد تا کوکو ببریم توی ماشین .
مایکل رو رسوندم هتل و کوک رو هم بردم خونه .
کوک کاملاً بی.ه.وش بود!
گذاشتمش روی تختش..
تازه یادم افتاد که لباسای مایکل ، خونهٔ ما جامونده..
سوار ماشین خودم شدم و رفتم سمت هتل ، به سمت اتاق مایکل ؛
در زدم.. ولی باز نکرد.. حتی صدایی هم نمیومد.!
رفتم طبقهٔ پایین و گفتم : " من دوستدختر ساکن اتاق 367 ام و هرچهقدر در میزنم جواب نمیده.. واقعاً نگران شدم.. لطفاً در اون اتاقو باز کنید "
من با اون خدمه ، با نگرانی زیاد به سمت اتاق مایکل حرکت کردیم..
اون خدمتکار با کارت یدک ، در رو باز کرد..
وقتی در باز شد ، قلبم تیر کشید...
·
·
·
- ۳۹۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط