...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁴
جین آهی کشید.
جین: پس همهچی… یه جورایی برای هر دوتون یه فرصت دوباره بوده؟
تهیونگ: آره هیونگ. ولی الان… الان دیگه نمیتونم قایم باشم. دیگه نمیخوام ازش دور باشم. نامجون بهم کمک کرد یه برنامه بریزیم. ولی اول از همه باید با تو حرف میزدم. چون… چون تو همیشه بهترین بودی.
جین لبخند زد و دستش رو روی موهای تهیونگ کشید.
جین: میدونم چقدر برات سخته. میدونم چقدر این دختر رو دوست داری. و من همیشه پشتت هستم تهیونگ. همیشه.
تهیونگ: ولی هیونگ… قضیه فقط من و ا/ت نیست. این قضیه به کمپانی، به بقیه اعضا، به آرمیها ربط داره. نامجون گفت باید خیلی مراقب باشیم.
جین: (سرش رو تکون داد) آره، درسته. ولی اول از همه، مهم اینه که تو خودت و ا/ت خوشحال باشین. نباید به خاطر بقیه، خوشبختی خودتون رو فدا کنین. ما با همیم. اگه لازم باشه، با هم با کمپانی حرف میزنیم. با هم به بقیه اعضا میگیم.
جین بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
جین: بیا، قهوهتو بخور. بعدش باید بریم سراغ بقیه. حالا که یکی رو پیدا کردیم که میدونه، دیگه نباید این راز رو نگه داریم.
تهیونگ لبخند زد. حس میکرد یه وزنه از روی دوشش برداشته شده. نگاهی به جین انداخت که داشت با حوصله قهوهها رو آماده میکرد و انگار تمام دنیاش رو میتونست به اون آدم بسپاره.
تهیونگ: ممنونم هیونگ. واقعاً ممنونم.
جین: (برگشت و لبخندی زد) کاری نکردم. حالا بیا، وقتشه با بقیه هم روبرو بشیم.
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁴
جین آهی کشید.
جین: پس همهچی… یه جورایی برای هر دوتون یه فرصت دوباره بوده؟
تهیونگ: آره هیونگ. ولی الان… الان دیگه نمیتونم قایم باشم. دیگه نمیخوام ازش دور باشم. نامجون بهم کمک کرد یه برنامه بریزیم. ولی اول از همه باید با تو حرف میزدم. چون… چون تو همیشه بهترین بودی.
جین لبخند زد و دستش رو روی موهای تهیونگ کشید.
جین: میدونم چقدر برات سخته. میدونم چقدر این دختر رو دوست داری. و من همیشه پشتت هستم تهیونگ. همیشه.
تهیونگ: ولی هیونگ… قضیه فقط من و ا/ت نیست. این قضیه به کمپانی، به بقیه اعضا، به آرمیها ربط داره. نامجون گفت باید خیلی مراقب باشیم.
جین: (سرش رو تکون داد) آره، درسته. ولی اول از همه، مهم اینه که تو خودت و ا/ت خوشحال باشین. نباید به خاطر بقیه، خوشبختی خودتون رو فدا کنین. ما با همیم. اگه لازم باشه، با هم با کمپانی حرف میزنیم. با هم به بقیه اعضا میگیم.
جین بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
جین: بیا، قهوهتو بخور. بعدش باید بریم سراغ بقیه. حالا که یکی رو پیدا کردیم که میدونه، دیگه نباید این راز رو نگه داریم.
تهیونگ لبخند زد. حس میکرد یه وزنه از روی دوشش برداشته شده. نگاهی به جین انداخت که داشت با حوصله قهوهها رو آماده میکرد و انگار تمام دنیاش رو میتونست به اون آدم بسپاره.
تهیونگ: ممنونم هیونگ. واقعاً ممنونم.
جین: (برگشت و لبخندی زد) کاری نکردم. حالا بیا، وقتشه با بقیه هم روبرو بشیم.
…
- ۱۵۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط