ویو ات

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖
ویو ات
ناگهان متوجه شدم که حتما تا الان مامان و بابا م خیلی نگرانم شدن
ات:میشه منو ببری خونه؟
تایپ کردم و بهش نشون دادم
ته:حتما
همونطور رانندگی میکرد به سمت خونه منم محو نگاهش شده بودم که انگار دیشب رو نخوابیده بود دوباره تایپ کردم و بهش نشون دادم
ات:نخوابیدی؟
با نگاهی کوتاه پیام رو خوند و دوباره نگاهش رو به جاده داد.
ته:چرا یجوری رفتار میکنی انگار نخوابیدن من باعث میشه نگران بشی؟(همراه با لبخندی کم رنگ)
با حرص شروع به تایپ کردن کردم
ات:چرا نخوابیدی؟
بعد از خوندن جواب داد
ته:خوابم نمیبرد . بعدشم تو دست من امانتی نمیتونستم با خوابیدن ریسک کنم ممکن بود بلایی سرت بیاد . میدونی که به هرحال من ادم معمولی نیستم و دشمن هم کم ندارم.
ات:دیوونه شدی؟ یعنی کل شب بیدار موندی که بلایی سر من نیاد؟(دوباره تایپ کرد و به سمت تهیونگ گرفت)
ته:درسته.حالا هم دیگه رسیدیم. امیدوارم بیشتر همدیگه رو ببینیم.
تازه متوجه شدم که ماشین رو جلوی خونمون نگه داشته. اما قبل از پیاده شدن.
ات:این هم برای تشکره(تایپ کرد و به سمت تهیونگ گرفت)
و قبل از پیاده شدن گونه ی تهیونگ رو بوسید.
ویو تهیونگ
چند دقیقه بعد از اینکه به سمت خونه رفت و وارد خونه شد تو همون حالت موندم و شوکه بودم از اینکه گونه ام رو بوسید. وقتی گونه ام رو بوسید یک ثانیه قلبم نزد و بعدش یجوری تند تند میتپید که حس میکردم الان از سینم جدا میشه و میوفته کف دستم. به خودم اومدم و دوباره ماشین رو روشن کردم و به سمت عمارت راهی شدم.
ویو ات
وارد خونه شدم و وقتی به داخل خونه پا گذاشته پدر و مادرم به سمتم هجوم اورده و با قیافه هایی نگران باهام حرف میزدن.
پ. ا:کجا بودی دختر؟
م. ا:میدونی چقدر نگران شدم دلم هزار جا رفت میترسیدم بلایی سرت بیارن
گوشیمو سریع روشن کردم و شروع به تایپ کردم
ات:نگران نباشید. الان که سالمم. بعدشم رفته بودم خونه ی دوستم شب هم یادم رفت بهتون بگم میمونم اونجا.
و بعد به سمتشون گرفتم.
پ. ا:نگرانمون کردی .
م. ا:حالا الان هم برو لباسات رو عوض کن و بیا صبحونه بخوریم.
با تکون دادن سر به سمت اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم.
نباید الان میفهمیدن که با یه پسر رفتم بیرون وگرنه کلی سوال پیچم میکنن .
و بعد از تعویض لباسام از اتاق بیرون و به سمت میز رفتم و کنارشون نشستم.
ویو تهیونگ
وارد عمارت شدم و دیدم کیت با قیافه ای در هم رفته اومد کنارم.
کیت:چرا نگفتید امشب نمیاید عمارت؟
ته:نمیدونستم بانو تو راه خوابش میبره.
کیت:دختره تو راه خوابش برد و شما هم بخاطرش نیومدین عمارت؟ (برای خودش مرور کرد)اوه قربان شما دلتون رو تو راه پیدا کردن سونگ جان به یه دختر ریزه میزه باختید .
که ناگهان اجوما از ناکجا اباد سرو کلش پیدا شد.
اجوما:اره مثل اینکه جایزه هم گرفته.(با چشم به دست مشت شده ی تهیونگ کرد)
مشتمو باز کردم و ابنباتی که ات بهم داده بود نمایان شد و باعث شد که یه لبخند روی لبم جا خوش کنه



#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
دیدگاه ها (۲)

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕ویو اتبا نور خورشید که چشمانم رو در اغو...

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔ویو تهیونگبعد از اینکه گارسون سفارش هام...

پسری که قلبم رو برد

وحشی پارت 10+۱۸پرش به صبح روز بعد:تهیونگ: ات قشنگم بیدارشو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط