پارت چهارم:
پارت چهارم:
داستان از دیدگاه جیمین: این چند روز که با یونگی بود برای جیمین خوشایند بود ، در این چند روز به همه جا رفته بودن ولی جیمین نتوانسته بود که به یونگی اعتراف کنه ، امروز آخرین فرصت بود چون فردا یونگی به سوی خونشون میرفت. جیمین داشت برای شکار آماده میشد ، لوکاس که کل جریان رو میدونست گفت: جیمین از این کارت مطمئن هستی ؟ جیمین آهی کشید و گفت: نمیدونم لوکاس ، ولی نمیتونم بگم که دوسش ندارم ، بلکه عاشقش هستم. لوکاس آهی کشید و گفت: برا من مشکل نیست ولی من از مونکوت نگرانم ، میدونی که مثل مامان یونگیه . جیمین لبخند زد و گفت: یونگی حلش میکنه . جیمین از کنار لوکاس گذشت و به طرف در رفت تا به تالار بره که لوکاس گفت: پس پدر و مادرت چطور جیمین ؟ جیمین ایستاد و کمی فکر کرد و گفت: لازم نیست چیزی بفهمن این یک رازه ، رازی بین من ، یونگی ، تو و مونکوت . لوکاس گفت: باشه . جیمین لبخندی زد و به تالار رفت.
داستان از دیدگاه یونگی: بعد از اینکه فهمید امروز قراره با جیمین بره شکار تصمیم گرفت اگه تونست به جیمین بگه که ازش خوشش میاد ، به مونکوت نامه فرستاد که از جیمین خوشش میاد و اگه جایش بیاد ازش پشتیبانی میخواد ، مونکوت هم اول یکم نغ زد بعد گفت اگه جایش بیاد برای خوشحالی تو جنگ هم راه میندازم ، یونگی هم مثل جیمین نگران بود ولی به اینا فکر نکرد ، شمشیرش را برداشت و از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت تا به تالار بره .
داستان از دیدگاه جیمین: وست تالار داشت قدم میزد و منتظر یونگی بود ، همان که روش طرف پله ها شد یونگی رو دید که انگار از تمام روز ها جذاب تر شده بود ، خودشو کنترل کرد و سمتش رفت ، وقتی به هم نزدیک شدن جیمین سخن گشود : سلام یونگی ،،، امم ،، یعنی ،، امپراتور یونگی ، ممنونم که دعوتم برای شکار رو پذیرفتید . یونگی لبخند زد و گفت:نه من باید تشکر کنم ، من عاشق شکارم ، خیلی وقت بود که نرفته بودم شکار . جیمین گفت: پس دیر نکنیم ،و به سمت در رفت تا به استبل بره .
داستان از زبان یونگی: چندین ساعت بود در جنگل بودیم ، جیمین با مهارتش چندین گراز و خوک شکار کرده بود ، به کنار رودخانه رسیدن اونجا خلوت بود و سربازان اون دور و بر نبودن ، دوتاشونم از اسب پیاده شدن و کمی آب خوردن ، تا اینکه جیمین یکم جلو اومد و گفت: راستش یونگی میخوام چیزی بگم ولی روم نمیشه ،،، امم ،،، ام ( چشاش رو بست و گفت) : یونگی من بهت علاقمند شدم. چشاش رو باز کرد، یونگی که فهمیده بود با جیمین هم احساسه از خوشحالی خودشو به آغوش جیمین انداخت و گفت: چه جالب منم دوست دارم مرد . جیمین و یونگی هم دیگه رو بغل کردن ، دوتاشونم خوشحال بودن چون میدونستن که عشقشون یک طرفه نیست .
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از شکار به کاخ برگشتن و شام خوردن ، چون دوتاشونم خسته بودن به اتاقاشون رفتن . نزدیک نیمه شب بود ، نور ماه به اتاق جیمین تابیده بود ، جیمین هنوزم بیدار بود و به اتفاقات امروز فکر میکرد و لبخند میزد، داشت لبخند میزد که در باز شد و یونگی وارد اتاق شد ، جیمین از حالت دراز کشیده به نشسته بلند شد و گفت: این وقته شب اینجا چیکار میکنی ؟ یونگی گفت: خوابم نبرد . جیمین لبخند زد و گفت: منم خوابم نمیاد. دوتاشونم نشستن . یونگی گفت: من فردا میرم جیمین ، اما ما تازه به هم اعتراف کردیم، جیمین اخم کرد و گفت: خب ، چند روز بیشتر بمون . یونگی گفت: نمیشه که جیمین آخه ، منم حکومت دارم ، شاه یه مملکتم نمیشه . جیمین گفت: خب اون وقت چیکار کنیم ؟ یونگی گفت: تو بیا ، میگیم برای صلح رفتی امپراتوری یونگی. جیمین گفت: فکر بدی نیست ، حالا فردا بهش فکر میکنیم ، بیا بخوابیم. یونگی گفت: شبت بخیر ، خواست که بره دست جیمین مانعش شد، یونگی برگشت و گفت: چیه ؟ جیمین گفت: منظورم از بخوابیم این نبود که بری اتاقت ، منظورم این بود که پیشم بخوابی ، بیا زود باش . یونگی کنار جیمین دراز کشید و دوتاشونم خوابیدن ، این شب برا دوتاشونم بهترین شب بود.
عزیزان اینم پارت چهارم امیدوارم خوشتون بیاد 💟
داستان از دیدگاه جیمین: این چند روز که با یونگی بود برای جیمین خوشایند بود ، در این چند روز به همه جا رفته بودن ولی جیمین نتوانسته بود که به یونگی اعتراف کنه ، امروز آخرین فرصت بود چون فردا یونگی به سوی خونشون میرفت. جیمین داشت برای شکار آماده میشد ، لوکاس که کل جریان رو میدونست گفت: جیمین از این کارت مطمئن هستی ؟ جیمین آهی کشید و گفت: نمیدونم لوکاس ، ولی نمیتونم بگم که دوسش ندارم ، بلکه عاشقش هستم. لوکاس آهی کشید و گفت: برا من مشکل نیست ولی من از مونکوت نگرانم ، میدونی که مثل مامان یونگیه . جیمین لبخند زد و گفت: یونگی حلش میکنه . جیمین از کنار لوکاس گذشت و به طرف در رفت تا به تالار بره که لوکاس گفت: پس پدر و مادرت چطور جیمین ؟ جیمین ایستاد و کمی فکر کرد و گفت: لازم نیست چیزی بفهمن این یک رازه ، رازی بین من ، یونگی ، تو و مونکوت . لوکاس گفت: باشه . جیمین لبخندی زد و به تالار رفت.
داستان از دیدگاه یونگی: بعد از اینکه فهمید امروز قراره با جیمین بره شکار تصمیم گرفت اگه تونست به جیمین بگه که ازش خوشش میاد ، به مونکوت نامه فرستاد که از جیمین خوشش میاد و اگه جایش بیاد ازش پشتیبانی میخواد ، مونکوت هم اول یکم نغ زد بعد گفت اگه جایش بیاد برای خوشحالی تو جنگ هم راه میندازم ، یونگی هم مثل جیمین نگران بود ولی به اینا فکر نکرد ، شمشیرش را برداشت و از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت تا به تالار بره .
داستان از دیدگاه جیمین: وست تالار داشت قدم میزد و منتظر یونگی بود ، همان که روش طرف پله ها شد یونگی رو دید که انگار از تمام روز ها جذاب تر شده بود ، خودشو کنترل کرد و سمتش رفت ، وقتی به هم نزدیک شدن جیمین سخن گشود : سلام یونگی ،،، امم ،، یعنی ،، امپراتور یونگی ، ممنونم که دعوتم برای شکار رو پذیرفتید . یونگی لبخند زد و گفت:نه من باید تشکر کنم ، من عاشق شکارم ، خیلی وقت بود که نرفته بودم شکار . جیمین گفت: پس دیر نکنیم ،و به سمت در رفت تا به استبل بره .
داستان از زبان یونگی: چندین ساعت بود در جنگل بودیم ، جیمین با مهارتش چندین گراز و خوک شکار کرده بود ، به کنار رودخانه رسیدن اونجا خلوت بود و سربازان اون دور و بر نبودن ، دوتاشونم از اسب پیاده شدن و کمی آب خوردن ، تا اینکه جیمین یکم جلو اومد و گفت: راستش یونگی میخوام چیزی بگم ولی روم نمیشه ،،، امم ،،، ام ( چشاش رو بست و گفت) : یونگی من بهت علاقمند شدم. چشاش رو باز کرد، یونگی که فهمیده بود با جیمین هم احساسه از خوشحالی خودشو به آغوش جیمین انداخت و گفت: چه جالب منم دوست دارم مرد . جیمین و یونگی هم دیگه رو بغل کردن ، دوتاشونم خوشحال بودن چون میدونستن که عشقشون یک طرفه نیست .
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از شکار به کاخ برگشتن و شام خوردن ، چون دوتاشونم خسته بودن به اتاقاشون رفتن . نزدیک نیمه شب بود ، نور ماه به اتاق جیمین تابیده بود ، جیمین هنوزم بیدار بود و به اتفاقات امروز فکر میکرد و لبخند میزد، داشت لبخند میزد که در باز شد و یونگی وارد اتاق شد ، جیمین از حالت دراز کشیده به نشسته بلند شد و گفت: این وقته شب اینجا چیکار میکنی ؟ یونگی گفت: خوابم نبرد . جیمین لبخند زد و گفت: منم خوابم نمیاد. دوتاشونم نشستن . یونگی گفت: من فردا میرم جیمین ، اما ما تازه به هم اعتراف کردیم، جیمین اخم کرد و گفت: خب ، چند روز بیشتر بمون . یونگی گفت: نمیشه که جیمین آخه ، منم حکومت دارم ، شاه یه مملکتم نمیشه . جیمین گفت: خب اون وقت چیکار کنیم ؟ یونگی گفت: تو بیا ، میگیم برای صلح رفتی امپراتوری یونگی. جیمین گفت: فکر بدی نیست ، حالا فردا بهش فکر میکنیم ، بیا بخوابیم. یونگی گفت: شبت بخیر ، خواست که بره دست جیمین مانعش شد، یونگی برگشت و گفت: چیه ؟ جیمین گفت: منظورم از بخوابیم این نبود که بری اتاقت ، منظورم این بود که پیشم بخوابی ، بیا زود باش . یونگی کنار جیمین دراز کشید و دوتاشونم خوابیدن ، این شب برا دوتاشونم بهترین شب بود.
عزیزان اینم پارت چهارم امیدوارم خوشتون بیاد 💟
- ۴.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط