دلم برای کودکـیم تـنگ شده.....
دلم برای کودکـیم تـنگ شده.....
برای روزهایی که باور سـاده ای داشتم
همه ادم ها را دوسـت داشـتم
مـرگ مـادر کــوزت را باور مـیـکـردم
مادرم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هـاچ گم نشود
از نجاری ها که میگذشـتم گوشـه چشمی به دنبال وروجـک میگشتم
تـمـام حسرتـم از دنـیا نوشتن با خودکـار بود
دلـم برای خـدا تـنگ شـده
خدایی که شبها بوسه بارانش میکردم
دلم برای کودکیـم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من از او ول شد! ...
برای روزهایی که باور سـاده ای داشتم
همه ادم ها را دوسـت داشـتم
مـرگ مـادر کــوزت را باور مـیـکـردم
مادرم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هـاچ گم نشود
از نجاری ها که میگذشـتم گوشـه چشمی به دنبال وروجـک میگشتم
تـمـام حسرتـم از دنـیا نوشتن با خودکـار بود
دلـم برای خـدا تـنگ شـده
خدایی که شبها بوسه بارانش میکردم
دلم برای کودکیـم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من از او ول شد! ...
- ۵۲۳
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط