BFF or BF
★BFF or BF?.......
دوستای صمیمی...
چیشد که به اینجا رسیدن؟
بعد از رابطه ی یک شبه همه چی بینشون تغییر کرده بود...
بعد از اون شب هیچکس سراغ اون یکی رو نگرفت...
هردوشون خودشون رو تو خونه حبس کرده بودن....
تا اینکه آنا صبرش لبریز شد....نمیدونست که جواب پسر چی میتونه باشه...ایا واقعا اونم دوستش داره؟یا خیلی راحت پسش میزنه؟
......
دم آپارتمانِ صمیمی ترین دوستش بود حداقل اینجور که خودش فکر میکرد. نفس عمیقی کشید و بینیِ قرمز شده اش رو بالا کشید و شال گردنشو بیشتر دورِ گردنش پیچید . وارد اپارتمان شد و وقتی به طبقه ی مورد نظرش رسید چشمش به رمز در خورد .
+یعنی تغییرش داده؟
آروم زیر لب زمزمه کرد و رمزی که فکر میکرد درسته رو زد و با صدای باز شدن در چشماش از هیجان برق زد . خواست در رو باز کنه که با شنیدن اسمش که توی راهرو پیچید به سمتش برگشت . بالاخره بعدِ دو هفته باهم روبه رو شده بودن . پسرِ موردعلاقش واقعا شکسته شده بود....میدونست اون هم پشیمونه .
_اینجا چیکار میکنی؟
چرا باهاش اینجوری حرف زد؟مگه خودش کسی نبود که اون شب رو شروع کرد؟
_چرا حرف نمیزنی؟هوم؟
آنا با این طرز حرف زدنش به سمتش دوید و بغلش کرد . نفهمید که کی اشکاش روی کت چرم پسر سرازیر شد .
+دلم واست تنگ شد
هیونجین با شنیدن صدای شکسته ی دختری که عاشقش بود قلبش شکست و فحشی به خودش داد . دیگه خودش هم طاقت این دوری رو نداشت پس بدون هیچ فکری عشقشو بغل کردو تو بغلش فشرد .
_فکر کردم ازم متنفری
آنا با شنیدن این حرف سرش رو با تعجب بالا برد و بهش نگاه کرد
+اخرین نفری که تو این دنیا قراره ازش متنفر باشم تویی هوانگ هیونجین...
_پس الان یعنی از دوست صمیمی به دوست پسرت تغییر کردم؟
دختر به جای تایید کردن روی پنجه ی پاهاش ایستاد و پسری که میدونست از ته قلبش عاشقشه و اون هم عاشقشه رو بوسید...
دوستای صمیمی...
چیشد که به اینجا رسیدن؟
بعد از رابطه ی یک شبه همه چی بینشون تغییر کرده بود...
بعد از اون شب هیچکس سراغ اون یکی رو نگرفت...
هردوشون خودشون رو تو خونه حبس کرده بودن....
تا اینکه آنا صبرش لبریز شد....نمیدونست که جواب پسر چی میتونه باشه...ایا واقعا اونم دوستش داره؟یا خیلی راحت پسش میزنه؟
......
دم آپارتمانِ صمیمی ترین دوستش بود حداقل اینجور که خودش فکر میکرد. نفس عمیقی کشید و بینیِ قرمز شده اش رو بالا کشید و شال گردنشو بیشتر دورِ گردنش پیچید . وارد اپارتمان شد و وقتی به طبقه ی مورد نظرش رسید چشمش به رمز در خورد .
+یعنی تغییرش داده؟
آروم زیر لب زمزمه کرد و رمزی که فکر میکرد درسته رو زد و با صدای باز شدن در چشماش از هیجان برق زد . خواست در رو باز کنه که با شنیدن اسمش که توی راهرو پیچید به سمتش برگشت . بالاخره بعدِ دو هفته باهم روبه رو شده بودن . پسرِ موردعلاقش واقعا شکسته شده بود....میدونست اون هم پشیمونه .
_اینجا چیکار میکنی؟
چرا باهاش اینجوری حرف زد؟مگه خودش کسی نبود که اون شب رو شروع کرد؟
_چرا حرف نمیزنی؟هوم؟
آنا با این طرز حرف زدنش به سمتش دوید و بغلش کرد . نفهمید که کی اشکاش روی کت چرم پسر سرازیر شد .
+دلم واست تنگ شد
هیونجین با شنیدن صدای شکسته ی دختری که عاشقش بود قلبش شکست و فحشی به خودش داد . دیگه خودش هم طاقت این دوری رو نداشت پس بدون هیچ فکری عشقشو بغل کردو تو بغلش فشرد .
_فکر کردم ازم متنفری
آنا با شنیدن این حرف سرش رو با تعجب بالا برد و بهش نگاه کرد
+اخرین نفری که تو این دنیا قراره ازش متنفر باشم تویی هوانگ هیونجین...
_پس الان یعنی از دوست صمیمی به دوست پسرت تغییر کردم؟
دختر به جای تایید کردن روی پنجه ی پاهاش ایستاد و پسری که میدونست از ته قلبش عاشقشه و اون هم عاشقشه رو بوسید...
- ۱۳.۸k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط