𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت شش:
هانا از آن روزی که جونگکوک جلوی یونا تحقیرش کرد، دیگر آرام نداشت. توی اتاقش توی عمارت پدریاش، آیینه را شکست و با انگشتش خون را روی دیوار کشید. با خودش گفت: یونا باید نابود بشه، جونگکوک مال منه.
همان شب با چند تا از محافظهای سابق جونگکوک که اخراج کرده بود، قرار گذاشت. توی یک کافه زیرزمینی نشست و به آنها گفت: هرکاری میکنید، یونا رو از عمارت دور کنید. اگه جونگکوک بفهمد، منو میکشد، ولی تا اون موقع، شما پولدار میشید.
محافظها قبول کردند. هانا به آنها گفت: فردا شب که جونگکوک جلسه داره، به عمارت نفوذ کنید و یونا رو بدزدید. اون رو به انبار متروکهی کنار رودخونه ببرید. من خودم میام سراغش.
هانا با لبخندی شیطانی لیوانش را بالا برد و گفت: به عشق عشق.
---
فردا شب، جونگکوک برای جلسه ای مهم با سران باندهای دیگر رفته بود. جیمین هم همراهش بود. یونا تنها توی اتاقش کتاب میخواند و چای زنجبیلی مینوشید.
نیمههای شب، صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد. یونا از جا پرید. قلبش تند زد. گوشی را برداشت تا به جونگکوک زنگ بزند، اما قبل از اینکه شماره بگیرد، در اتاق به شدت باز شد و سه مرد نقابدار وارد شدند.
یکی از آنها با صدای خشن گفت: صدا نکن، دختر. با ما بیا، وگرنه میمیری.
یونا جیغ زد، اما مرد جلو آمد و دهانش را پوشاند. او را از پله ها پایین کشیدند و سوار ماشین کردند. یونا در ماشین گریه میکرد و فکر میکرد دیگر جونگکوک را نمیبیند.
ماشین به سمت انبار متروکه کنار رودخانه رفت. یونا را در یک اتاق کوچک انداختند و در را قفل کردند. یکی از محافظها گفت: صبر کن تا هانا بیاد.
یونا در تاریکی تنها ماند و اشکهایش را روی گونه هایش حس کرد. .
---
اینم پارت ششم
حمایت شه🌈
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت شش:
هانا از آن روزی که جونگکوک جلوی یونا تحقیرش کرد، دیگر آرام نداشت. توی اتاقش توی عمارت پدریاش، آیینه را شکست و با انگشتش خون را روی دیوار کشید. با خودش گفت: یونا باید نابود بشه، جونگکوک مال منه.
همان شب با چند تا از محافظهای سابق جونگکوک که اخراج کرده بود، قرار گذاشت. توی یک کافه زیرزمینی نشست و به آنها گفت: هرکاری میکنید، یونا رو از عمارت دور کنید. اگه جونگکوک بفهمد، منو میکشد، ولی تا اون موقع، شما پولدار میشید.
محافظها قبول کردند. هانا به آنها گفت: فردا شب که جونگکوک جلسه داره، به عمارت نفوذ کنید و یونا رو بدزدید. اون رو به انبار متروکهی کنار رودخونه ببرید. من خودم میام سراغش.
هانا با لبخندی شیطانی لیوانش را بالا برد و گفت: به عشق عشق.
---
فردا شب، جونگکوک برای جلسه ای مهم با سران باندهای دیگر رفته بود. جیمین هم همراهش بود. یونا تنها توی اتاقش کتاب میخواند و چای زنجبیلی مینوشید.
نیمههای شب، صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد. یونا از جا پرید. قلبش تند زد. گوشی را برداشت تا به جونگکوک زنگ بزند، اما قبل از اینکه شماره بگیرد، در اتاق به شدت باز شد و سه مرد نقابدار وارد شدند.
یکی از آنها با صدای خشن گفت: صدا نکن، دختر. با ما بیا، وگرنه میمیری.
یونا جیغ زد، اما مرد جلو آمد و دهانش را پوشاند. او را از پله ها پایین کشیدند و سوار ماشین کردند. یونا در ماشین گریه میکرد و فکر میکرد دیگر جونگکوک را نمیبیند.
ماشین به سمت انبار متروکه کنار رودخانه رفت. یونا را در یک اتاق کوچک انداختند و در را قفل کردند. یکی از محافظها گفت: صبر کن تا هانا بیاد.
یونا در تاریکی تنها ماند و اشکهایش را روی گونه هایش حس کرد. .
---
اینم پارت ششم
حمایت شه🌈
- ۱۶۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط