𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟱
[ویو تهیونگ]
بعد از شام وقتی همه سرگرم صحبت بودن..
مادرم با یه حرکت آروم به من اشاره کرد...
اشاره ش به جیب کتم بود.
قلبم شروع به کوبیدن کرد...نمیتونستم، نمیتونستم این کار رو بکنم.
اما پدرم با یه نگاه سرد منو مجبور کرد...
دستم رو تو جیب کتم فرو بردم و با دستای لرزون جعبه رو بیرون آوردم و روی میز گذاشتم...
صدای برخورد جعبه با میز تموم توجه ها رو به سمت من جلب کرد.
لارا با تعجب و خوشحالی به جعبه نگاه کرد... چشماش از ذوق برق میزد.
همه ساکت شده بودن فقط صدای تپش قلب من بود که به گوش میرسید...
جعبه رو به آرومی باز کردم...
لارا با شوق به حلقه نگاه کرد.
لارا: تهیونگ...
صداش پر از انتظار بود..دستش رو به سمت حلقه دراز کرد.
من هم بدون هیچ مخالفتی دستش رو گرفتم... دستم می لرزید... نمی تونستم به صورتش نگاه کنم... فقط به دستش خیره شده بودم
با نهایت بی میلی حلقه رو از جعبه برداشتم.
حلقه سرد بود...مثل یه تکه یخ،مثل قلب من تو این لحظه....
و حلقه رو به آرومی تو انگشت لارا کردم..
لارا با دیدن حلقه تو دستش از خوشحالی جیغ ارومی کشید.
دستش رو بالا آورد و پر هیجان گفت...
لارا: وای خدای من خیلی قشنگه!
مادر لارا با لبخند پر افتخاری گفت...
هانا: معلومه که خودت انتخابش کردی، سلیقهت فوقالعادهست تهیونگ جان.
حرفش مثل شوک به من برخورد کرد. چشمام سریع به سمت مادرم رفت... اون لبخندی مصنوعی روی لب داشت، لبخندی که فقط من میدونستم پشتش چیه.
مادرم با لبخندی پر از غرور رو به خانواده لارا گفت...
میران: سلیقه پسرم همیشه عالیه.
لبخندهای تحسین، نگاههای پر از تایید… همه به سمت من بود.
ولی من دستم یخ کرد، قلبم مثل سنگ ته سینهام افتاد.
من؟ من انتخاب کردم؟... من هیچ وقت حق انتخابی نداشتم… نه تو این حلقه، نه تو این ازدواج… نه حتی توی زندگی خودم.
لارا با ذوق و برق توی چشماش، حلقه رو تو نور چراغها تکون میداد و مدام زیر لب میگفت "چقدر قشنگه..."
و من فقط به انگشتای لرزونم نگاه میکردم که هنوز گرمای دستش روی پوستم مونده بود.
حلقهای که به زور، به اجبار، به قیمت از دست دادن همه چیز... دست لارا شده بود.
صدای خندهی پدر لارا فضا رو پر کرد، اما تو گوش من مثل یک پژواک سنگین و دور میپیچید.
مینهو: تهیونگ واقعا مرد شده! انتخاب عالیای کردی.
من لبخند کمرنگی زدم... یه لبخند دروغین...
صدای دست زدن والدین من و لارا توی سالن پیچید. تشویقهای پشت سر هم، خندهها، نگاههای پر از رضایت… همه چیز برای اونها مثل یه جشن بود، اما برای من هیچ تفاوتی با مرگ نداشت ...
گوشهام شروع کرد به سوت کشیدن، صدای آدمها دیگه واضح نبود. فقط یه صدای ممتد و سنگین… مثل وقتی که زیر آب میری و همه صداها خفه میشن.
سرم رو پایین انداخته بودم. دستهام روی زانوهام مشت شده بودن و ناخنام داشت توی پوستم فرو میرفت. بدنم داغ شده بود، انگار کسی منو وسط آتیش انداخته باشه.
نفس کشیدن سخت بود.
مادر لارا با ذوق دستای لارا رو تو دستش گرفت و گفت..
هانا: وای خدای من… چه لحظه قشنگی! انگار همیشه برای همدیگه ساخته شدید.
پدرم صدای پر از غرورش رو بلند کرد...
تهسون: این فقط شروعشه. از این به بعد تهیونگ نشون میده که چطور میتونه همسر خوبی باشه و شرکت رو هم به بهترین شکل مدیریت کنه.
صدای تشویق دوباره بلند شد. لیوان ها به هم خوردن، همه به لارا و حلقه نگاه میکردن…
ولی من؟ هنوز حتی جرعت نداشتم سرمو بلند کنم.
گرما از گردنم تا صورتم بالا میزد، ولی بدنم مثل یخ بیحرکت بود.
هیچکس نفهمید که پشت این سر پایین افتاده، یه قلب شکسته داره از درد له میشه.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟱
[ویو تهیونگ]
بعد از شام وقتی همه سرگرم صحبت بودن..
مادرم با یه حرکت آروم به من اشاره کرد...
اشاره ش به جیب کتم بود.
قلبم شروع به کوبیدن کرد...نمیتونستم، نمیتونستم این کار رو بکنم.
اما پدرم با یه نگاه سرد منو مجبور کرد...
دستم رو تو جیب کتم فرو بردم و با دستای لرزون جعبه رو بیرون آوردم و روی میز گذاشتم...
صدای برخورد جعبه با میز تموم توجه ها رو به سمت من جلب کرد.
لارا با تعجب و خوشحالی به جعبه نگاه کرد... چشماش از ذوق برق میزد.
همه ساکت شده بودن فقط صدای تپش قلب من بود که به گوش میرسید...
جعبه رو به آرومی باز کردم...
لارا با شوق به حلقه نگاه کرد.
لارا: تهیونگ...
صداش پر از انتظار بود..دستش رو به سمت حلقه دراز کرد.
من هم بدون هیچ مخالفتی دستش رو گرفتم... دستم می لرزید... نمی تونستم به صورتش نگاه کنم... فقط به دستش خیره شده بودم
با نهایت بی میلی حلقه رو از جعبه برداشتم.
حلقه سرد بود...مثل یه تکه یخ،مثل قلب من تو این لحظه....
و حلقه رو به آرومی تو انگشت لارا کردم..
لارا با دیدن حلقه تو دستش از خوشحالی جیغ ارومی کشید.
دستش رو بالا آورد و پر هیجان گفت...
لارا: وای خدای من خیلی قشنگه!
مادر لارا با لبخند پر افتخاری گفت...
هانا: معلومه که خودت انتخابش کردی، سلیقهت فوقالعادهست تهیونگ جان.
حرفش مثل شوک به من برخورد کرد. چشمام سریع به سمت مادرم رفت... اون لبخندی مصنوعی روی لب داشت، لبخندی که فقط من میدونستم پشتش چیه.
مادرم با لبخندی پر از غرور رو به خانواده لارا گفت...
میران: سلیقه پسرم همیشه عالیه.
لبخندهای تحسین، نگاههای پر از تایید… همه به سمت من بود.
ولی من دستم یخ کرد، قلبم مثل سنگ ته سینهام افتاد.
من؟ من انتخاب کردم؟... من هیچ وقت حق انتخابی نداشتم… نه تو این حلقه، نه تو این ازدواج… نه حتی توی زندگی خودم.
لارا با ذوق و برق توی چشماش، حلقه رو تو نور چراغها تکون میداد و مدام زیر لب میگفت "چقدر قشنگه..."
و من فقط به انگشتای لرزونم نگاه میکردم که هنوز گرمای دستش روی پوستم مونده بود.
حلقهای که به زور، به اجبار، به قیمت از دست دادن همه چیز... دست لارا شده بود.
صدای خندهی پدر لارا فضا رو پر کرد، اما تو گوش من مثل یک پژواک سنگین و دور میپیچید.
مینهو: تهیونگ واقعا مرد شده! انتخاب عالیای کردی.
من لبخند کمرنگی زدم... یه لبخند دروغین...
صدای دست زدن والدین من و لارا توی سالن پیچید. تشویقهای پشت سر هم، خندهها، نگاههای پر از رضایت… همه چیز برای اونها مثل یه جشن بود، اما برای من هیچ تفاوتی با مرگ نداشت ...
گوشهام شروع کرد به سوت کشیدن، صدای آدمها دیگه واضح نبود. فقط یه صدای ممتد و سنگین… مثل وقتی که زیر آب میری و همه صداها خفه میشن.
سرم رو پایین انداخته بودم. دستهام روی زانوهام مشت شده بودن و ناخنام داشت توی پوستم فرو میرفت. بدنم داغ شده بود، انگار کسی منو وسط آتیش انداخته باشه.
نفس کشیدن سخت بود.
مادر لارا با ذوق دستای لارا رو تو دستش گرفت و گفت..
هانا: وای خدای من… چه لحظه قشنگی! انگار همیشه برای همدیگه ساخته شدید.
پدرم صدای پر از غرورش رو بلند کرد...
تهسون: این فقط شروعشه. از این به بعد تهیونگ نشون میده که چطور میتونه همسر خوبی باشه و شرکت رو هم به بهترین شکل مدیریت کنه.
صدای تشویق دوباره بلند شد. لیوان ها به هم خوردن، همه به لارا و حلقه نگاه میکردن…
ولی من؟ هنوز حتی جرعت نداشتم سرمو بلند کنم.
گرما از گردنم تا صورتم بالا میزد، ولی بدنم مثل یخ بیحرکت بود.
هیچکس نفهمید که پشت این سر پایین افتاده، یه قلب شکسته داره از درد له میشه.
- ۲۶.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط