سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...

دقایقی طولانی گذشت. ۲۰ دقیقه‌یِ طاقت‌فرسا که تنها صدایِ ضربانِ ضعیفِ قلبِ ناروتو در آن شنیده می‌شد. کم‌کم، رنگ به صورتِ ناروتو بازگشت. چشمانِ کبودش، لرزان لرزان باز شد. اولین چیزی که حس کرد، دردی وحشتناک در ناحیه‌یِ گردن بود؛ انگار که مثل آتش در رگ‌هایش جریان داشت.

خواست دهان باز کند، خواست بپرسد چرا... اما درد چنان گلویش را گرفته بود که صدایش در سکوت اتاق خفه شد. سوناده، بدون اینکه نگاهش را از رویِ زخم‌ها بردارد، با لحنی قاطع گفت:
— «حرف نزن ناروتو. اگه بخوای الان صحبت کنی، جادویِ ترمیم‌کننده‌ام بهم می‌ریزه. آروم باش... بگذار کارم رو تموم کنم.»

ناروتو چاره‌ای نداشت. نفس‌هایِ عمیق کشید و اجازه داد گرمایِ دستانِ سوناده دردش را تسکین دهد. پس از مدتی، سوناده دستانش را با آهی بلند از رویِ سینه‌یِ او برداشت و رویِ صندلیِ کنارِ تخت نشست. ناروتو که حالا می‌توانست سرش را کمی بچرخاند، با صدایی که هنوز از شدتِ ضعف، خش‌دار و زخمی بود، زمزمه کرد:
— «چرا... چرا ساسوکه... اون چرا این کار رو با من کرد؟»

سوناده به چشمانِ ناروتو خیره شد. نگاهش پر از تجربه‌یِ قرن‌ها زندگی و هزاران داستانی بود که در کتابخانه‌اش مخفی کرده بود. او پیش از آنکه ناروتو بخواهد التماس کند، گفت:
— «واقعا می‌خوای بدونی چرا ساسکه این کار رو کرد؟ می‌خوای بدونی چی پشتِ این خشمِ کورِ اون نهفته‌ست؟»

ناروتو، با وجودِ دردی که در گردنش می‌پیچید، به سختی سرش را به نشانه‌یِ تایید تکان داد. کلماتش از میانِ لب‌هایِ خشکش به سختی عبور کردند:
— «آره... فقط... بهم بگو...»

سوناده نفسی عمیق کشید، انگار که می‌خواست غباری از رویِ یک کتابِ بسیار قدیمی بردارد. او شروع کرد:
— «داستانش طولانی‌تر از اونه که فکرش رو می‌کنی، ناروتو. چیزی که تو تجربه کردی، فقط یه حمله‌یِ ساده نبود. تو... ناخواسته... به یه زخمِ قدیمی ضربه زدی. باید داستانی رو برات تعریف کنم که توی دنیایِ انسان‌ها فقط یه افسانه‌ست... یه قصه برایِ ترسوندنِ بچه‌ها... اما تویِ دنیایِ ما، این یه حقیقته؛ حقیقتی که حتی با یادآوریش، باعثِ لرزه افتادن به تنِ تمامِ ما موجودات زیر زمینی می‌شه...»

ناروتو در سکوتِ سنگینِ اتاق، با چشمانی کنجکاو و نگران، به دهانِ سوناده خیره شد تا حقیقتِ تاریکی که ساسکه را به یک هیولایِ زخم‌خورده تبدیل کرده بود، بشنود... 🌙☀️🩸
دیدگاه ها (۹)

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️## ف...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

فصل دوم-پارت۱##ساسکهبا این حرفش شوکه شدم..می خواست منما رو ب...

گفتم برای خلاصه ای از داستان یچیز الکی پست نکنم😅نقاشی ابیتوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط