فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۵۷ ﴾
شب، آرام و سرد روی شهر پهن شده بود. بیمارستان هنوز در همان سکوتِ سنگینِ بعد از فاجعه فرو رفته بود، اما آنیا دیگر طاقتِ ماندن نداشت. دلش میخواست از دیوارهای سفید، از بوی دارو، از نگاههای ترحمآمیز پرستارها فرار کند.
وقتی فهمید قبرستان درست چند کوچه آنطرفتر است، با همان بدنِ نحیف و شکستهاش، بیصدا از بیمارستان بیرون زد. نیما هر چه خواست همراهش بیاید، قبول نکرد. فقط گفت: میخوام برم پیش مامانم... فقط میخوام یه کم حرف بزنم.
باد سردی لابلای موهایش میپیچید. موهای نارنجیاش که حالا رشتههای سفید زیادی میانشان نشسته بود، زیر نور چراغهای خیابان بیشتر به چشم میآمد. هر قدمی که برمیداشت، انگار یک تکه از جانش روی زمین میافتاد.
به قبرستان که رسید، مستقیم رفت سراغ قبر خانوادهاش. روی سنگِ قبر زانو زد و دستهای لرزانش را روی اسم مادرش گذاشت. چند ثانیه فقط ساکت ماند. بعد، بغضی که از روز حادثه در گلویش گیر کرده بود، شکست.
با صدایی خفه و لرزان گفت: مامانی... من اومدم.
نگاهش روی سنگ قبر لغزید و اشکهایش یکییکی روی اسم مادرش چکید. لبخند تلخی زد و ادامه داد: مامانی من فقط هجده سالمه... فقط هجده سال. ولی موهامو نگاه کن...
دستش را بالا آورد و چند تار سفید را میان انگشتهایش گرفت. لبهایش لرزید و گفت:ببین چهجوری پیر شدم... انگار یه عالمه سال ازم دزدیدن. انگار یه عمر زندگی رو ازم گرفتن. من هنوز بچهام مامان... هنوز باید توی بغلت گریه کنم، نه اینجا، کنار قبرت.
صدایش آرامتر شد، اما دردش بیشتر.
دو تا بچهمو از دست دادم... حتی فرصت نکردم براشون اسم درستوحسابی انتخاب کنم. من خواستم از همهچی فرار کنم، ولی آخرش فقط خودمو نابود کردم. مامان... من دیگه نمیدونم چطور باید نفس بکشم.
سرش را روی سنگ قبر گذاشت و برای چند لحظه سکوت کرد. فقط صدای گریهی آرامش در تاریکی میپیچید. بعد زمزمه کرد: اگه تو بودی، بهم میگفتی چیکار کنم؟ من موندم و یه دلِ تیکهتیکه... من موندم و این موهای سفید... من موندم و یه شبِ خیلی طولانی.
آنیا چشمانش را بست. انگار برای لحظهای واقعاً فکر میکرد مادرش صدایش را میشنود. انگار میخواست از زیر خاک، از دلِ مرگ، یک آغوش گرم بیرون بیاید و بگوید هنوز تنها نیست.
اما قبر ساکت بود. و آنیا، تنهاتر از همیشه، روی سنگ سرد قبر مادرش گریه میکرد...
.........
بچه ها واقعا حالم خوب نیست 😭💔
شب، آرام و سرد روی شهر پهن شده بود. بیمارستان هنوز در همان سکوتِ سنگینِ بعد از فاجعه فرو رفته بود، اما آنیا دیگر طاقتِ ماندن نداشت. دلش میخواست از دیوارهای سفید، از بوی دارو، از نگاههای ترحمآمیز پرستارها فرار کند.
وقتی فهمید قبرستان درست چند کوچه آنطرفتر است، با همان بدنِ نحیف و شکستهاش، بیصدا از بیمارستان بیرون زد. نیما هر چه خواست همراهش بیاید، قبول نکرد. فقط گفت: میخوام برم پیش مامانم... فقط میخوام یه کم حرف بزنم.
باد سردی لابلای موهایش میپیچید. موهای نارنجیاش که حالا رشتههای سفید زیادی میانشان نشسته بود، زیر نور چراغهای خیابان بیشتر به چشم میآمد. هر قدمی که برمیداشت، انگار یک تکه از جانش روی زمین میافتاد.
به قبرستان که رسید، مستقیم رفت سراغ قبر خانوادهاش. روی سنگِ قبر زانو زد و دستهای لرزانش را روی اسم مادرش گذاشت. چند ثانیه فقط ساکت ماند. بعد، بغضی که از روز حادثه در گلویش گیر کرده بود، شکست.
با صدایی خفه و لرزان گفت: مامانی... من اومدم.
نگاهش روی سنگ قبر لغزید و اشکهایش یکییکی روی اسم مادرش چکید. لبخند تلخی زد و ادامه داد: مامانی من فقط هجده سالمه... فقط هجده سال. ولی موهامو نگاه کن...
دستش را بالا آورد و چند تار سفید را میان انگشتهایش گرفت. لبهایش لرزید و گفت:ببین چهجوری پیر شدم... انگار یه عالمه سال ازم دزدیدن. انگار یه عمر زندگی رو ازم گرفتن. من هنوز بچهام مامان... هنوز باید توی بغلت گریه کنم، نه اینجا، کنار قبرت.
صدایش آرامتر شد، اما دردش بیشتر.
دو تا بچهمو از دست دادم... حتی فرصت نکردم براشون اسم درستوحسابی انتخاب کنم. من خواستم از همهچی فرار کنم، ولی آخرش فقط خودمو نابود کردم. مامان... من دیگه نمیدونم چطور باید نفس بکشم.
سرش را روی سنگ قبر گذاشت و برای چند لحظه سکوت کرد. فقط صدای گریهی آرامش در تاریکی میپیچید. بعد زمزمه کرد: اگه تو بودی، بهم میگفتی چیکار کنم؟ من موندم و یه دلِ تیکهتیکه... من موندم و این موهای سفید... من موندم و یه شبِ خیلی طولانی.
آنیا چشمانش را بست. انگار برای لحظهای واقعاً فکر میکرد مادرش صدایش را میشنود. انگار میخواست از زیر خاک، از دلِ مرگ، یک آغوش گرم بیرون بیاید و بگوید هنوز تنها نیست.
اما قبر ساکت بود. و آنیا، تنهاتر از همیشه، روی سنگ سرد قبر مادرش گریه میکرد...
.........
بچه ها واقعا حالم خوب نیست 😭💔
- ۱۶۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط