تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک ردپا

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک ردپا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار میشود
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
دیدگاه ها (۱)

شهامت می‌خواهددوست داشتن کسی کههیچوقتهیچ زمانسهم تو نخواهد ش...

میانِ آغوش‌های نا اَمن،دنبال امنیت می گردی !کمی بایست ...خود...

دورم از کوی تو، جا در زیر خاکم بهتر استزندگی تلخ است با حرما...

امشبی با یاد و نامت بیقرارے می‌ڪشمروے عڪس یادڪَارےیادڪَارے م...

اگر یکی را که دوست داری از دست بدهی، بخشی از وجودت همراه با ...

تنهایی، شبیه به یک خانه‌ی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط