رزسفیدمن
#رز_سفید_من
#پارت_۶
ساعت هفت صبح بود که جیمین بیدار شد. کاراش رو انجام داد و آماده شد تا اول سری به نمایشگاه ماشینش بزنه و بعد به پیست بره تا تمرین کنه
بعد از چیزی حدود نیم ساعت به نمایشگاه رسید، کاراش رو انجام داد و به کارکناش گفت که کارای واردات ماشین ها رو انجام بدن بعد خودش سوار ماشین شد و به سمت پیست مسابقه رفت
توی راه فکر میکرد که چطور خودشو بالا بکشه تا یونگی رو نابود کنه و بعد از چند دقیقه که نفهمید چطور گذشته به پیست رسید.
ماشین رو پارک کرد و وارد ساختمان هتل شد و لیسا رو دید که روی کاناپه همراه نامجون نشسته. لیسا به محض دیدن جیمین با چشمان درخشان پیشش رفت و گفت
لیسا:جیمیننن بالاخره اومدی، داشتم فکر میکردم که خواب ناز تشریف داری
جیمین:حالا که اینجام. تمرین کنیم؟
لیسا:البته، ولی امروز رئیس اومده و میخواد خودش بهت تمرین بده
جیمین:اون عوضی... باشه، بگو کجاست
لیسا:داخل دفترش گفت بری اونجا
جیمین:باشه ممنون لیسا، فعلا
یونگی در دفترش مشغول بررسی چندین مسابقه اخیر بود که جیمین در رو باز کرد و وارد شد و محکم در رو بست
یونگی: بهم گفته بودن خرها بلد نیستن در بزنن
جیمین:به منم گفته بودن اسکلا نمیدونن خرا مغز ندارن
یونگی:میبینم زبونت باز شده پارک
جیمین:حوصلتو ندارم مین، همین الان تمرینو شروع میکنیم وگرنه خبری از نیتروهای عزیز تر از جونت نیست
یونگی نفسی حرصی کشید ولی پوزخند زد، بدجور از حرصی کردن پسر روبه روش لذت میبرد. بلند شد و با جیمین به پیست کنار هتل رفت تا آموزش رو شروع کنن
چند دقیقه بعد...
خب جیمین، ببین برای رانندگی تکنیکی سرعت مهم نیست، تکنیک مهمه اگه تو سرعت خوبی داشته باشی ولی مهارت کنترل ماشین رو نداشته باشی قطعا میبازی
درحالی که برای جیمین توضیح میداد با عمل بهش نشون داد. اون دو توی ماشین آئودی زردی نشسته بودند و درحال تمرین بودند
بفرمااااااا
حمایت شمممم
من میخوام چند تا دیگه الان بزارم لطفا حمایت کنننن👹🎀🦦🦦🦦🦦♥🐥
#پارت_۶
ساعت هفت صبح بود که جیمین بیدار شد. کاراش رو انجام داد و آماده شد تا اول سری به نمایشگاه ماشینش بزنه و بعد به پیست بره تا تمرین کنه
بعد از چیزی حدود نیم ساعت به نمایشگاه رسید، کاراش رو انجام داد و به کارکناش گفت که کارای واردات ماشین ها رو انجام بدن بعد خودش سوار ماشین شد و به سمت پیست مسابقه رفت
توی راه فکر میکرد که چطور خودشو بالا بکشه تا یونگی رو نابود کنه و بعد از چند دقیقه که نفهمید چطور گذشته به پیست رسید.
ماشین رو پارک کرد و وارد ساختمان هتل شد و لیسا رو دید که روی کاناپه همراه نامجون نشسته. لیسا به محض دیدن جیمین با چشمان درخشان پیشش رفت و گفت
لیسا:جیمیننن بالاخره اومدی، داشتم فکر میکردم که خواب ناز تشریف داری
جیمین:حالا که اینجام. تمرین کنیم؟
لیسا:البته، ولی امروز رئیس اومده و میخواد خودش بهت تمرین بده
جیمین:اون عوضی... باشه، بگو کجاست
لیسا:داخل دفترش گفت بری اونجا
جیمین:باشه ممنون لیسا، فعلا
یونگی در دفترش مشغول بررسی چندین مسابقه اخیر بود که جیمین در رو باز کرد و وارد شد و محکم در رو بست
یونگی: بهم گفته بودن خرها بلد نیستن در بزنن
جیمین:به منم گفته بودن اسکلا نمیدونن خرا مغز ندارن
یونگی:میبینم زبونت باز شده پارک
جیمین:حوصلتو ندارم مین، همین الان تمرینو شروع میکنیم وگرنه خبری از نیتروهای عزیز تر از جونت نیست
یونگی نفسی حرصی کشید ولی پوزخند زد، بدجور از حرصی کردن پسر روبه روش لذت میبرد. بلند شد و با جیمین به پیست کنار هتل رفت تا آموزش رو شروع کنن
چند دقیقه بعد...
خب جیمین، ببین برای رانندگی تکنیکی سرعت مهم نیست، تکنیک مهمه اگه تو سرعت خوبی داشته باشی ولی مهارت کنترل ماشین رو نداشته باشی قطعا میبازی
درحالی که برای جیمین توضیح میداد با عمل بهش نشون داد. اون دو توی ماشین آئودی زردی نشسته بودند و درحال تمرین بودند
بفرمااااااا
حمایت شمممم
من میخوام چند تا دیگه الان بزارم لطفا حمایت کنننن👹🎀🦦🦦🦦🦦♥🐥
- ۲۸۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط