پارت ۱۲
پارت ۱۲
برگشت ساسکه به قلعه، با اتفاقات خوشایندی همراه نبود. قلعه تاریک تر از همیشه بنظر میرسید، شاید بعد از ان شب. نور خودش را از دست داده بود، یا حداقل ساسکه اینطور فکر میکرد.
بدون اینکه به ساکورا اهمیت دهد، رفت توی اتاق خودش. در را بست، بدون اجازه ی ورود به هیچ کسی.
ناروتو، تصویر صورت اخم کرده اش، روحیه ی تزلزل ناپذیرش، هنوز جلوی چشم هایش بود.
مثل یک تمسخر خاموش از: 'هنوز نتونستی فراموشم کنی؟'
و این حرف با صدای ناروتو توی گوشش پیچید. عصبانی کننده. ساسکه دلش میخواست ناروتو را خفه کند، ولی از طرفی هم...از شنیدن صدای او خوشش میامد. متنفر بود از اینکه از ناروتو خوشش میامد. حتی بعد از اینهمه، نتوانسته بود خودش را قانع کند که ناروتو را بد ببیند. نه...هیچوقت.
Sa:"...لعنتی"
ساسکه با خودش گفت، تقریبا با اه ناامیدانه:"چی میشد دختر بودی؟ یا...از اوزوماکی نبودی. اصلا چی میشد هیچوقت نمیدیدمت."
ولی او به هر حال، ناروتو را دیده بود. و حالا نمیتوانست دنیایی بدون تصور او داشته باشد.
●
ساکورا با عصبانیت لباس صورتی پف دارش را دراورد، تاپ سفید حریری اش که زیر ان پوشیده بود کمی پاره شد. ولی فعلا؟ برای او مهم نبود.
ساکورا از ساسکه عصبانی بود. نه کم، خیلی زیاد. از او کینه به دل گرفته بود.
با حالت وجشانه ای تار مو های صورتی اش را از شقیقه اش زد کنار تا جای کبودی را بررسی کند. با دستش پودر پنکک را پاک کرد و...بله. اثر دست ساسکه، وقتی او را زده بود، کامل روی شقیقه اش بود. چشم های سبز ساکورا از خشم درخشید:"مرتیکه ی بی شخصیت. من بابامم روم دست بلند نکرده بعد توی..."
با عصبانیت مشت کوبید توی آینه. شیشه های آینه ی گران قیمت و تمیز، مثل قطره های براق اب توی هوا پخش شدند. اینه خورد شد، همراه چوبش.
S.k:"یجوری نشونت میدم ساسکه، که خودت برگردی جلو پام گریه کنی."
و لحظه ای بعد، صدای در توی اتاق ساکورا پیچید.
کسی داشت در میزد
تند تند
انگار وضعیت اضطراری بود.
ساکورا نفس عمیقی کشید و موهایش را داد پشت گوشش:"بفرمایید."
در سفید رنگ، سریع باز شد. کی بود؟ ندیمه ی ساسکه. با نگرانی ای که توی چشم هایش موج میزد. زن بیچاره، از شدت نگرانی دست هایش میلرزید:"بانو، مشکلی هست. عالیجناب ساسکه توی وضعیت خوبی نیستن."
بعد دوید سمت ساکورا، هر دو دست او را گرفت و التماس کرد:"خواهش میکنم بانو، پزشک قصر اون شب کشته شد. شما پزشکی بلدید. لطفا پادشاه مارو نجات بدید."
چشم های ساکورا تیره شد. ساسکه...مریض شده بود؟
اوه، چه جالب.
و ساکورا و دانش پزشکی اش، تنها امید بودند؟
چه جالب تر.
پوزخندی روی لب های ساکورا نشست. بدون شیطنت، بدون بازیگوشی...بدون رحم.
S.k:"منو ببر پیشش."
●
ساسکه روی تخت دراز کشیده بود. ملحفه های مخملی قرمز زیر وزنش چین خورده بودند. عرق سرد روی پیشانی اش، نشانه ی سختی ای که میکشید بودند.
ابروهای در هم رفته
گونه های سرخ شده
نفس سنگین
و ساسکه ای که داشت تحمل میکرد، با سرفه.
تا جایی که یادش میامد، ایتاچی هم زیاد سرفه میکرد. حالا به او رسیده بود؟ نمیدانست.
با سرفه به خدمتکارش که دستش را گرفته بود گفت:"اون صورتی کجاست...بیا-بیاریدش..."
خدمتکار دست ساسکه را فشار داد، اشک توی چشم هایش جمع شده بود:"الان میرسن عالیجناب، دووم بیارید."
و بعد، در بزرگ اتاق ساسکه باز شد. ساکورا بود با لباس خواب حریری اش. ولی چهره اش نگران نبود، به هیچ وجه.
با نگاه عادی ای به ساسکه خیره شد. پادشاهی که زمانی با سلطه گری وحشیانه اش همه را به وحشت می انداخت، حالا مثل یک حیوان زخم خورده روی تخت نفس نفس میزد. نفسی از تمسخر از دهان ساکورا بیرون امد:"سلام عزیزم. انگار حالت خوب نیست."
او کنایه زد، اخم های ساسکه بیشتر توی هم رفت. از بین تنگی نفس هایش به ساکورا گفت:"اونجوری اونجا واینسا...درمانم کن."
ساکورا خم شد جلو، تقریبا در دو سانتی صورت ساسکه. چشم های سبزش حالا دیگر ناز و براق بنظر نمیرسیدند، تاریکی را در خودشان جای میدادند:"من؟ اوه چرا من؟ به ناروتو جونت بگو بیاد درمانت کنه. احتمالا اقای 'طلایی' خیلی بهتر از یه خانوم صورتی پزشکی بلده."
برگشت ساسکه به قلعه، با اتفاقات خوشایندی همراه نبود. قلعه تاریک تر از همیشه بنظر میرسید، شاید بعد از ان شب. نور خودش را از دست داده بود، یا حداقل ساسکه اینطور فکر میکرد.
بدون اینکه به ساکورا اهمیت دهد، رفت توی اتاق خودش. در را بست، بدون اجازه ی ورود به هیچ کسی.
ناروتو، تصویر صورت اخم کرده اش، روحیه ی تزلزل ناپذیرش، هنوز جلوی چشم هایش بود.
مثل یک تمسخر خاموش از: 'هنوز نتونستی فراموشم کنی؟'
و این حرف با صدای ناروتو توی گوشش پیچید. عصبانی کننده. ساسکه دلش میخواست ناروتو را خفه کند، ولی از طرفی هم...از شنیدن صدای او خوشش میامد. متنفر بود از اینکه از ناروتو خوشش میامد. حتی بعد از اینهمه، نتوانسته بود خودش را قانع کند که ناروتو را بد ببیند. نه...هیچوقت.
Sa:"...لعنتی"
ساسکه با خودش گفت، تقریبا با اه ناامیدانه:"چی میشد دختر بودی؟ یا...از اوزوماکی نبودی. اصلا چی میشد هیچوقت نمیدیدمت."
ولی او به هر حال، ناروتو را دیده بود. و حالا نمیتوانست دنیایی بدون تصور او داشته باشد.
●
ساکورا با عصبانیت لباس صورتی پف دارش را دراورد، تاپ سفید حریری اش که زیر ان پوشیده بود کمی پاره شد. ولی فعلا؟ برای او مهم نبود.
ساکورا از ساسکه عصبانی بود. نه کم، خیلی زیاد. از او کینه به دل گرفته بود.
با حالت وجشانه ای تار مو های صورتی اش را از شقیقه اش زد کنار تا جای کبودی را بررسی کند. با دستش پودر پنکک را پاک کرد و...بله. اثر دست ساسکه، وقتی او را زده بود، کامل روی شقیقه اش بود. چشم های سبز ساکورا از خشم درخشید:"مرتیکه ی بی شخصیت. من بابامم روم دست بلند نکرده بعد توی..."
با عصبانیت مشت کوبید توی آینه. شیشه های آینه ی گران قیمت و تمیز، مثل قطره های براق اب توی هوا پخش شدند. اینه خورد شد، همراه چوبش.
S.k:"یجوری نشونت میدم ساسکه، که خودت برگردی جلو پام گریه کنی."
و لحظه ای بعد، صدای در توی اتاق ساکورا پیچید.
کسی داشت در میزد
تند تند
انگار وضعیت اضطراری بود.
ساکورا نفس عمیقی کشید و موهایش را داد پشت گوشش:"بفرمایید."
در سفید رنگ، سریع باز شد. کی بود؟ ندیمه ی ساسکه. با نگرانی ای که توی چشم هایش موج میزد. زن بیچاره، از شدت نگرانی دست هایش میلرزید:"بانو، مشکلی هست. عالیجناب ساسکه توی وضعیت خوبی نیستن."
بعد دوید سمت ساکورا، هر دو دست او را گرفت و التماس کرد:"خواهش میکنم بانو، پزشک قصر اون شب کشته شد. شما پزشکی بلدید. لطفا پادشاه مارو نجات بدید."
چشم های ساکورا تیره شد. ساسکه...مریض شده بود؟
اوه، چه جالب.
و ساکورا و دانش پزشکی اش، تنها امید بودند؟
چه جالب تر.
پوزخندی روی لب های ساکورا نشست. بدون شیطنت، بدون بازیگوشی...بدون رحم.
S.k:"منو ببر پیشش."
●
ساسکه روی تخت دراز کشیده بود. ملحفه های مخملی قرمز زیر وزنش چین خورده بودند. عرق سرد روی پیشانی اش، نشانه ی سختی ای که میکشید بودند.
ابروهای در هم رفته
گونه های سرخ شده
نفس سنگین
و ساسکه ای که داشت تحمل میکرد، با سرفه.
تا جایی که یادش میامد، ایتاچی هم زیاد سرفه میکرد. حالا به او رسیده بود؟ نمیدانست.
با سرفه به خدمتکارش که دستش را گرفته بود گفت:"اون صورتی کجاست...بیا-بیاریدش..."
خدمتکار دست ساسکه را فشار داد، اشک توی چشم هایش جمع شده بود:"الان میرسن عالیجناب، دووم بیارید."
و بعد، در بزرگ اتاق ساسکه باز شد. ساکورا بود با لباس خواب حریری اش. ولی چهره اش نگران نبود، به هیچ وجه.
با نگاه عادی ای به ساسکه خیره شد. پادشاهی که زمانی با سلطه گری وحشیانه اش همه را به وحشت می انداخت، حالا مثل یک حیوان زخم خورده روی تخت نفس نفس میزد. نفسی از تمسخر از دهان ساکورا بیرون امد:"سلام عزیزم. انگار حالت خوب نیست."
او کنایه زد، اخم های ساسکه بیشتر توی هم رفت. از بین تنگی نفس هایش به ساکورا گفت:"اونجوری اونجا واینسا...درمانم کن."
ساکورا خم شد جلو، تقریبا در دو سانتی صورت ساسکه. چشم های سبزش حالا دیگر ناز و براق بنظر نمیرسیدند، تاریکی را در خودشان جای میدادند:"من؟ اوه چرا من؟ به ناروتو جونت بگو بیاد درمانت کنه. احتمالا اقای 'طلایی' خیلی بهتر از یه خانوم صورتی پزشکی بلده."
- ۵۳۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط