اینم از چند پارتی واساکا
اینم از چند پارتی واساکا
#عشقی که هرگز پذیرفت نشد
—————————————————————
یه روز بارانی بود ا.ت تنها در خیابان های توکیو قدم می زد ساعت تقریباً 2:34 بود. ا.ت با پدرش دعوا کرد بود به همین دلیل تنها خارج شد با اینکه می ندانست بیرون رفتن برای یه دختر 13 ساله این وقت شب خطرناک است اما برایش مهم نبود او در این لحظه فقد می خاست تا جای می می تواند از خانه و از پدر و مادرش دور باشد.
ا.ت راه رفت و راه رفت تا در آخر به یک پیرمرد مست برخورد کرد پیرمرد تلو تلو می خورد و چیز های نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد صورت پیر مرد از مستی سرخ شده بود.
ا.ت توجهی به پیرمرد نکرد و از کنارش رد شد اما با احساس دست پیرمرد که بازویش را گرفته چشمانش از تعجب و ناباوری گشاد شد
ا.ت: ببخشید آق...
حرف ا.ت کامل نشد بود که احساس کرد پیرمرد اون را به سمت کوچه خلوت سمت راست می کشاند در آن لحظه ا.ت احساس کرد که قلبش برای لحظه از تپش افتاد. چشمان از ترس و تعجب گشاد شد.
ا.ت: ول...ولم کن...ل... لطفاً...و... ولم کن
پیر مرد به حرف های ا.ت توجهی نکرد و او را پشت خودش به داخل کوچه کشاند.
ا.ت با وجود اینکه خوب می توانست از خودش دفاع کند و دعوا کردن هم بلد بود اما اون قول داد بود... اون به سایرو قول داد بود که تحت هیچ شرایطی دست به دعوا نکند به همین دلیل کاری نکرد.
او با ناچاری پیرمرد را دنبال می کرد و در حین راه رفتن التماس می کرد که او را ول کند اما پیر مرد اهمیتی نمی داد.
پیرمرد ا.ت را با خشونت به دیوار چسبانده صورت ا.ت به دیوار برخورد کرد و احساس کرد که دیوار بدنش بیشتر به دیوار فشرده می شود.
همان لحظه که دست پیرمرد به سمت با.سن ا.ت رفت مشت محکمی به صورت پیرمرد خورد که باعث شد پیرمرد به زمین پرت شود
و تمام برای پارت بعد لایک ها حداقل به 10 برسه
#عشقی که هرگز پذیرفت نشد
—————————————————————
یه روز بارانی بود ا.ت تنها در خیابان های توکیو قدم می زد ساعت تقریباً 2:34 بود. ا.ت با پدرش دعوا کرد بود به همین دلیل تنها خارج شد با اینکه می ندانست بیرون رفتن برای یه دختر 13 ساله این وقت شب خطرناک است اما برایش مهم نبود او در این لحظه فقد می خاست تا جای می می تواند از خانه و از پدر و مادرش دور باشد.
ا.ت راه رفت و راه رفت تا در آخر به یک پیرمرد مست برخورد کرد پیرمرد تلو تلو می خورد و چیز های نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد صورت پیر مرد از مستی سرخ شده بود.
ا.ت توجهی به پیرمرد نکرد و از کنارش رد شد اما با احساس دست پیرمرد که بازویش را گرفته چشمانش از تعجب و ناباوری گشاد شد
ا.ت: ببخشید آق...
حرف ا.ت کامل نشد بود که احساس کرد پیرمرد اون را به سمت کوچه خلوت سمت راست می کشاند در آن لحظه ا.ت احساس کرد که قلبش برای لحظه از تپش افتاد. چشمان از ترس و تعجب گشاد شد.
ا.ت: ول...ولم کن...ل... لطفاً...و... ولم کن
پیر مرد به حرف های ا.ت توجهی نکرد و او را پشت خودش به داخل کوچه کشاند.
ا.ت با وجود اینکه خوب می توانست از خودش دفاع کند و دعوا کردن هم بلد بود اما اون قول داد بود... اون به سایرو قول داد بود که تحت هیچ شرایطی دست به دعوا نکند به همین دلیل کاری نکرد.
او با ناچاری پیرمرد را دنبال می کرد و در حین راه رفتن التماس می کرد که او را ول کند اما پیر مرد اهمیتی نمی داد.
پیرمرد ا.ت را با خشونت به دیوار چسبانده صورت ا.ت به دیوار برخورد کرد و احساس کرد که دیوار بدنش بیشتر به دیوار فشرده می شود.
همان لحظه که دست پیرمرد به سمت با.سن ا.ت رفت مشت محکمی به صورت پیرمرد خورد که باعث شد پیرمرد به زمین پرت شود
و تمام برای پارت بعد لایک ها حداقل به 10 برسه
- ۶.۷k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط