نانوایی شلوغ بود و چوپان،

نانوایی شلوغ بود و چوپان،
مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....

نانوا به او گفت :
چرا اینقدر نگرانی؟
گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام و
آمده‌ام نان بخرم،
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت :
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
چوپان گفت : سپرده‌ام...،
اما او خدای «گرگها» هم هست👌🏻
دیدگاه ها (۱)

آدمها شبیه کتابنداز روی برخی باید مشق نوشتو از روی برخی جریم...

از اسب که بيفتي..اسیر ، سرزنش خاک خواهی شد.!این قانون، آدمها...

از نمک نشناس ها آزار دیدن سخت نیست!!! درد دارد خوردن زخم از ...

هنگامی که روح در تو دمیده میشود ؛در شکم یک زن هستیهنگامی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط