داشتیم میرفتیم توی ایستگاه مترو دستش رو برد توی جیبش که کارت متروش رو ...
.
داشتیم میرفتیم توی ایستگاه مترو. دستش رو برد توی جیبش که کارت متروش رو در بیاره، اشتباهی کلیدش رو بیرون اورد. همونطوری هم داشت میرفت به سمت گیت ها. خندم گرفت، زدم به شونش و گفتم: -قاطی کردی رفت پسر، مگه میخوای در حیاط باز کنی که که کلید در اُوردی؟؟ جوابی نداد. هیچوقت جواب نمیداد. موبایل به دست دنبال موبایلش میگشت، یادش میرفت چی رو کجای خونه گذاشته، اشتباهی کنترل تلویزیون رو میذاشت توی یخچال و از این دسته کارها و هیچ جوابی هم نمیداد. وقت هایی هم که از اینکارها نمیکرد، مدام احساس میکرد یه چیزی رو فراموش کرده، جا گذاشته، گم کرده. دستاشو میزد به کمرش، سرشو میخاروند و اطرافو نگاه میکرد که بلکه یادش بیاد. یه مدتی بود که اینطوری شده بود. رفتن بعضی از آدما، چه بلایی که سر طرف نمیاره!
_امیررضا لطفی پناه
داشتیم میرفتیم توی ایستگاه مترو. دستش رو برد توی جیبش که کارت متروش رو در بیاره، اشتباهی کلیدش رو بیرون اورد. همونطوری هم داشت میرفت به سمت گیت ها. خندم گرفت، زدم به شونش و گفتم: -قاطی کردی رفت پسر، مگه میخوای در حیاط باز کنی که که کلید در اُوردی؟؟ جوابی نداد. هیچوقت جواب نمیداد. موبایل به دست دنبال موبایلش میگشت، یادش میرفت چی رو کجای خونه گذاشته، اشتباهی کنترل تلویزیون رو میذاشت توی یخچال و از این دسته کارها و هیچ جوابی هم نمیداد. وقت هایی هم که از اینکارها نمیکرد، مدام احساس میکرد یه چیزی رو فراموش کرده، جا گذاشته، گم کرده. دستاشو میزد به کمرش، سرشو میخاروند و اطرافو نگاه میکرد که بلکه یادش بیاد. یه مدتی بود که اینطوری شده بود. رفتن بعضی از آدما، چه بلایی که سر طرف نمیاره!
_امیررضا لطفی پناه
- ۵۸۲
- ۱۳ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط