قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۶۰

ویو دازای
چویا به سمت مرد رو به روش رفت. اول سعی کرد با گفت و گو ازش اطلاعات بگیره ، اما مرد محلش نداد و بهش توهین کرد. چویا هم با آرامش ترسناکی شروع کرد به شکنجه مرد. چویا از روش های مختلفی استفاده کرد ،آخر مرد کم آورد و اطلاعات رو گفت. چویا ولش کرد و قیچی رو انداخت زمین و با دستان پر از خون از اتاق خارج شد کتش رو از یکی از افرادش گرفتم و دنبالش رفتم . تو دستشویی داشت دست هاش رو می‌شست و خواست بیاد بیرون منو دید ، نگاهش رو ازم دزدید
دازای: هی چویا
چویا: چیه
دازای: بهم نگاه کن
چویا: ولی نمیتونم
دازای: چرا
چویا: چون تو چیزی رو دیدی که فراتر از تصوراتت بود
دازای: درسته ولی این انتخاب خودم بود و درضمن من هیچ وقت از تو ناامید نمیشم
چویا: من شاید حتی قاتل هم باشم
دازای: مشکلی نیست من بازم کنارتم
بعد خم شدم و لباش رو بوسیدم
دازای:کی فکرش رو میکرد تو کوتوله همچین کارهایی انجام بدی (با خنده)
چویا: تو خیلی درازی ، نترسیدی که ؟
دازای: راستش چرا ترسیدم . این اولین بار بود که همچین ورژنی ازت میبینم . یادم باشه که دیگه مخالف تو کاری انجام ندم
چویا:هی اینطوری نگو حس بدی بهم دست میده، تو هرکاری هم کنی بازم باهات همچین کاری نمیکنم
دازای: حتی اگه خیانت کنم
چویا: آره ، اون موقع حتما حواسم هست بدون شکنجه و درد کارت رو تموم کنم
دازای: اوه ، من عمرا بهت خیانت کنم(باخنده)
چویا:خوبه
بعد باهم خندیدیم.
دیدگاه ها (۱)

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط