"Silent Voice"
"Silent Voice"
پارت هشتم⁸
بعد از ناهار
معلم که بعد از غذا انگار خستگی از تنش بیرون رفته بود، دستی دور دهنش کشید، از جاش بلند شد و دست به کمر گفت:
معلم: «تا نیم ساعت دیگه برای برنامهی عصر آماده بشید، کنار همگروهیهاتون.»
خواست بشینه، اما انگار یه چیزی یادش اومد. دوباره صاف ایستاد و گفت:
معلم: «آها، هر کسی هم ظرف خودش رو جمع کنه.»
بچهها که با شنیدن برنامهی عصر خوشحال شده بودن، با شنیدن حرف آخر آقای شین، بادشون خالی شد.
یکی از بچهها که همراه دوستاش ظرفهاشون رو جمع میکرد، با حرص گفت:
دانشآموز: «اومدیم اردو یا اومدیم که ازمون کار بکشین؟»
همه پقی زدن زیر خنده و بعضیها هم به نشونهی تأیید سر تکون دادن.
مری بعد از تموم کردن غذاش، ظرفش رو برداشت و به سمت سطل زباله رفت تا اون رو دور بندازه.
چشمش به چند ظرف یکبارمصرف افتاد که یا از دور پرت شده بودن، یا با غذای نصفه کنار سطل افتاده بودن.
بعد از انداختن ظرف خودش، آروم خم شد تا اون چندتا ظرف رو هم جمع کنه.
درک نمیکرد چرا دور انداختن ظرفی که تا چند دقیقه قبل با اشتها ازش غذا خورده بودن، برای بعضیها اینقدر سخت بود.
سری تکون داد و افکارش رو کنار گذاشت.
خواست برگرده که چشمش به دو تا ظرف دیگه افتاد که پشت سطل افتاده بودن. رفت و اونها رو هم برداشت.
تهیونگ هم ظرف خودش، اونشیک، لی و جونگهو رو توی دستش گرفته بود و همه رو داخل سطل انداخت.
نگاهش روی مری موند؛ دختری که به جای ظرف خودش، چند ظرف دیگه رو هم جمع میکرد.
در همین حین، دانشآموزها یکییکی میاومدن، ظرفهاشون رو داخل سطل میانداختن و میرفتن.
تهیونگ بعد از انداختن ظرفها، به سمت روشویی که کمی اونطرفتر بود رفت، شیر آب رو باز کرد و دستهاش رو شست؛ اما شیر آب رو نبست.
نگاهی به مری انداخت که داشت به سمتش میاومد. آروم کنار رفت تا دختر دستهاش رو بشوره.
مری بعد از شستن دستهاش، دستهای خیسش رو توی هوا تکون داد که چند قطره آب روی صورت و لباس تهیونگ پاشید.
تهیونگ بیاختیار خندید و حولهی کوچکش رو سمتش گرفت.
دختر با لبخند خجالتی، از کاری که ناخواسته کرده بود، حوله رو گرفت و بعد از خشک کردن دستهاش، اون رو به پسر برگردوند.
تهیونگ حوله رو گرفت، با دست دیگه پشت گردنش رو خاروند و با شیطنت گفت:
تهیونگ: «لطفاً دفعهی بعد قبل از آبتکونی یه هشدار بده.»
مری با خندهای دندوننما سرش رو تکون داد.
چند قدم از اون دور شد.
تهیونگ چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد. بعد نفس آرومی کشید و خودش هم به سمت اتاقش برگشت.
~~~~~~~~~~~
#تهیونگ #فیک #جیمین #جونگ کوک #جیهوپ #جین #شوگا #نامجون #بنگتن #وی #فیکشن
پارت هشتم⁸
بعد از ناهار
معلم که بعد از غذا انگار خستگی از تنش بیرون رفته بود، دستی دور دهنش کشید، از جاش بلند شد و دست به کمر گفت:
معلم: «تا نیم ساعت دیگه برای برنامهی عصر آماده بشید، کنار همگروهیهاتون.»
خواست بشینه، اما انگار یه چیزی یادش اومد. دوباره صاف ایستاد و گفت:
معلم: «آها، هر کسی هم ظرف خودش رو جمع کنه.»
بچهها که با شنیدن برنامهی عصر خوشحال شده بودن، با شنیدن حرف آخر آقای شین، بادشون خالی شد.
یکی از بچهها که همراه دوستاش ظرفهاشون رو جمع میکرد، با حرص گفت:
دانشآموز: «اومدیم اردو یا اومدیم که ازمون کار بکشین؟»
همه پقی زدن زیر خنده و بعضیها هم به نشونهی تأیید سر تکون دادن.
مری بعد از تموم کردن غذاش، ظرفش رو برداشت و به سمت سطل زباله رفت تا اون رو دور بندازه.
چشمش به چند ظرف یکبارمصرف افتاد که یا از دور پرت شده بودن، یا با غذای نصفه کنار سطل افتاده بودن.
بعد از انداختن ظرف خودش، آروم خم شد تا اون چندتا ظرف رو هم جمع کنه.
درک نمیکرد چرا دور انداختن ظرفی که تا چند دقیقه قبل با اشتها ازش غذا خورده بودن، برای بعضیها اینقدر سخت بود.
سری تکون داد و افکارش رو کنار گذاشت.
خواست برگرده که چشمش به دو تا ظرف دیگه افتاد که پشت سطل افتاده بودن. رفت و اونها رو هم برداشت.
تهیونگ هم ظرف خودش، اونشیک، لی و جونگهو رو توی دستش گرفته بود و همه رو داخل سطل انداخت.
نگاهش روی مری موند؛ دختری که به جای ظرف خودش، چند ظرف دیگه رو هم جمع میکرد.
در همین حین، دانشآموزها یکییکی میاومدن، ظرفهاشون رو داخل سطل میانداختن و میرفتن.
تهیونگ بعد از انداختن ظرفها، به سمت روشویی که کمی اونطرفتر بود رفت، شیر آب رو باز کرد و دستهاش رو شست؛ اما شیر آب رو نبست.
نگاهی به مری انداخت که داشت به سمتش میاومد. آروم کنار رفت تا دختر دستهاش رو بشوره.
مری بعد از شستن دستهاش، دستهای خیسش رو توی هوا تکون داد که چند قطره آب روی صورت و لباس تهیونگ پاشید.
تهیونگ بیاختیار خندید و حولهی کوچکش رو سمتش گرفت.
دختر با لبخند خجالتی، از کاری که ناخواسته کرده بود، حوله رو گرفت و بعد از خشک کردن دستهاش، اون رو به پسر برگردوند.
تهیونگ حوله رو گرفت، با دست دیگه پشت گردنش رو خاروند و با شیطنت گفت:
تهیونگ: «لطفاً دفعهی بعد قبل از آبتکونی یه هشدار بده.»
مری با خندهای دندوننما سرش رو تکون داد.
چند قدم از اون دور شد.
تهیونگ چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد. بعد نفس آرومی کشید و خودش هم به سمت اتاقش برگشت.
~~~~~~~~~~~
#تهیونگ #فیک #جیمین #جونگ کوک #جیهوپ #جین #شوگا #نامجون #بنگتن #وی #فیکشن
- ۲۹۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط