پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

صبح...

ات از پله‌ها پایین دوید.

موهایش هنوز کمی نامرتب بود.

همین که وارد سالن شد، کوک از روی مبل نگاهش کرد.

کوک: صبح بخیر.

ات: صبح بخیر.

ات روی مبل نشست و با بی‌حوصلگی گفت:

ات: حوصله‌م سر رفته...

کوک فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت.

کوک: پس بریم بیرون.

ات با ذوق بلند شد.

ات: جدی؟!

کوک: آره.

ات: کجا؟

کوک: خرید.

ات لبخندش تا بناگوش باز شد.

ات: وای! بالاخره!

...

نیم ساعت بعد...

هر دو سوار ماشین بودند.

ات از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.

ات: خیلی وقت بود بیرون نیومده بودم.

کوک نگاهی کوتاه به او انداخت.

کوک: امروز هرچی خواستی بخر.

ات با شیطنت گفت:

ات: مطمئنی؟

کوک: هوم.

ات: اگه کل فروشگاهو خریدم چی؟

کوک خیلی خونسرد جواب داد:

کوک: جا نمیشه.

ات زد زیر خنده.

ات: یعنی پولشو داری؟

کوک لبخند زد.

کوک: برو امتحان کن.

...

چند دقیقه بعد...

وارد یک مرکز خرید بزرگ شدند.

ات با ذوق از این مغازه به آن مغازه می‌رفت.

کوک آرام دنبالش راه می‌رفت.

ات یک هودی کرم‌رنگ را جلوی خودش گرفت.

ات: این چطوره؟

کوک نگاهش کرد.

کوک: قشنگه.

ات: این یکی؟

کوک: اونم خوبه.

ات: تو که به همه میگی خوبه!

کوک شانه‌ای بالا انداخت.

کوک: چون واقعاً خوبن.

ات خندید.

ات: پس خودت انتخاب کن.

کوک چند لحظه به لباس‌ها نگاه کرد.

بعد یک هودی سفید برداشت و جلوی ات گرفت.

کوک: این.

ات لباس را جلوی آینه گرفت.

ات: به نظرت بهم میاد؟

کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

کوک: آره...

بهت میاد.

ات لبخند زد.

ات: پس همینو می‌گیرم.

...

بعد از خرید لباس...

ات جلوی یک بستنی‌فروشی ایستاد.

چشم‌هایش برق زد.

ات: کوک...

کوک نگاهش کرد.

کوک: جونم؟

ات لبخندش عمیق‌تر شد.

ات: بستنی می‌خوام.

کوک خنده‌ی آرومی کرد.

کوک: فقط یکی.

ات: دو تا.

کوک: یکی.

ات: یکی و نصفی؟

کوک سرش را تکان داد.

کوک: داری چونه می‌زنی؟

ات: معلومه.

کوک با لبخند گفت:

کوک: باشه...

دو تا.

ات با ذوق دستش را بالا برد.

ات: یس!

چند دقیقه بعد...

هر کدام یک بستنی در دست داشتند.

ات یک لیس به بستنی‌اش زد.

ناگهان کمی از بستنی روی نوک بینی‌اش ماند.

خودش متوجه نشد.

کوک چند لحظه نگاهش کرد.

لبخند زد.

ات: چی شده؟

کوک بدون حرف...

دستمالی از جیبش درآورد.

آرام نزدیک شد.

خیلی بااحتیاط، بستنی را از روی بینی ات پاک کرد.

کوک: بچه شدی؟

ات خنده‌اش گرفت.

ات: تقصیر بستنی بود.

کوک همان‌طور که دستمال را تا می‌کرد، گفت:

کوک: آره...

حتماً تقصیر بستنی بود.

ات با شیطنت آرنجش را به بازوی کوک زد.

ات: آقای اخمو...

امروز خیلی مهربون شدی.

کوک نگاهش کرد.

این بار لبخندش کمی پررنگ‌تر از همیشه بود.

کوک: فقط امروز؟

ات چند لحظه ساکت شد.

بعد با لبخند گفت:

ات: نه...

فکر کنم از اولش هم بودی...

فقط خودت نمی‌ذاشتی معلوم بشه.

کوک چیزی نگفت.

فقط همان‌طور که کنار ات قدم می‌زد، برای اولین بار بی‌اختیار سرعت قدم‌هایش را با قدم‌های او یکی کرد.

...
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

در جنگل... صبح...ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.لباسش را عو...

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط