خودم جان ...

خودم جان ...
مدت هاست نخندیده اید ...
شعر نخوانده اید
موسیقی گوش نداده اید ...
دلتنگید
شب ها گریه میکنیــد
دلِ نازکتان شکسته ...
مدت هاست جلویِ آینده نرقصیده اید ...
تویِ کافه منتظرِ یک چهارشانه یِ چهارخانه یِ اخمو ننشسته اید ...
و پاهایتان چند وقتی ست از پیاده روی هایِ زیادتان حوالیِ ولیعصر درد نگرفته است ...
خیلی وقت است خسته اید ...
حتی دیروز دیدم که نگاهتان عجیب حوالیِ قرص های تویِ کابینت چرخید ...
خواستم بگویم
حواسم بهتان هست ...
این روزها خیلی مـُرده اید ...



فاطمه صابری نیا
دیدگاه ها (۳)

قدِ خاموشی ِ یک زیرگذر ، غمگینممثل گنجشک ( که خورده به سپر) ...

یک جاهائی از زندگی هم هست که مال خود آدم است ، من هندزفری می...

در شهری که" فاحشه" را "باکلاس" می نامند،،،و بی "غیرت" را "جن...

‌کاش من و تودو جلد از یک رمان عاشقانه بودیمتنگ در آغوش همخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط