رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:۲۰
ویو هیونجین
هیونجین:(هیونااااا،خواهش میکنم چشمات و باز کننن*گریه*تو که نمیتونی من و تنها بزاری خواهش میکنممم*گریه*من هنوز احساسات واقعیم و بهت نگفتم هیونااااا خواهش میکنم)
اصن متوجه اومدن آمبولانس نشدم که فلیکس با چشمای نگران اومد و بهم گفت:(هیونجین زود باش)
هیونا رو بغل کردم و گزاشتمش روی برانکارد و همراه آمبولانس سوار شدم و فلیکس هم با ماشین پشت سرمون راه افتاد
دستای سرد هیونا رو که زمانی گرم بود و گرفتم:(عزیز دلم نگران نباش زود خوب میشی باشه)*بغض
سریع به بیمارستان رسیدیم و هیونا رو به اتاق عمل بردن
احساس می‌کردم یه تیکه از وجودم الان داخل اون اتاقه،زانوهامم سست شدن و روی زمین بیمارستان نشستم و به دیوار تکیه دادم و اشک هام ناخوداگاه روی گونه هام ریختن
اصن متوجه اومدن اعضا نشدم،همشون از نگرانی روی صندلی ها نشسته بودن
صدای گریه های جنی کل بیمارستان و گرفته بود و فلیکس سعی می‌کرد تا آرومش کنه
یه صدای آشنا به گوشم خورد،مامان بود
مامان هیونجین:(هیون پسرم)*گریه*
هیونجین:(مامان،هیونا)*گریه
مامان به سمتم اومد و بغلم کرد
مامان هیونجین:(دختر بیچارم چطوری کارش به اینجا کشید)*گریه*
هیونجین:(کی اومدین؟)
بابا هیونجین:(چان به ما زنگ زد و ماجرا رو گفت و ما هم با سرعت اومدیم اینجا)
مامان هیونجین:(حالش خوب میشه مگه نه؟)*گریه*
بابا هیونجین:(معلومه که عزیزم)
بابا مامان و بغل کرد تا آروم بشه
هنوز نگاهم به در اتاق عمل بود که دکتر بیرون اومد
هیونجین:(هیونا،هیونا حالش چطوره؟)
دکتر:(اول آرامش خودتون و حفظ کنید،بیمار خیلی مورد شتم و ضرب قرار گرفته ولی خب خداراشکر تونستیم گلوله رو از تنش خارج کنیم،احتمالا ۳ یا ۴ روز دیگه بهوش بیاد چون عمل سختی رو پشت سر گزاشتن)
خیالم راحت شد ولی هنوز دلشوره داشتم
مامان هیونجین:(دکتر الان حال دخترم خوب میشه؟)
دکتر:(بله،ولی باید یه نکته رو متوجه باشید که بعد از اینکه بیمار بهوش اومد ممکنه دردی رو توی ناحیه شکمشون داشته باشن و این طبیعیه پس نگران نشید)
بابا هیونجین:(ممنون دکتر،واقعا ممنونم)
بعد از اینکه تعظیم کوچیکی به دکتر کردیم هیونا رو به بخش بردن
جنی:(امیدوارم هر چه زودتر بهوش بیاد)*گریه*
فلیکس:(نگران نباش جنی،دیدی که دکتر گفت حال هیونا خوبه)*لبخند*
۳ روز بعد
پرستار:(بیمارتون بهوش اومده)*لبخند*
هیونجین:(چییییی؟میتونیم ببینیمش؟)
پرستار:(میتونین،ولی خب یه نفر یه نفر باید برین داخل تا بیمار اذیت نشه)
مامان هیونجین:(چشم)
مامان سریع به داخل اتاق رفت تا هیونا رو ببینه منم از پشت پنجره بهش خیره شدم
تا حالا توی زندگیم اینقدر مدیون خدا نبودم،خدا دوباره عزیزترین فرد زندگیم و بهم برگردونده بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم
بعد از چند دقیقه مامان بیرون اومد
هیونجین:(من میرم داخل)
بدون اینکه چیزی از بقیه بشنوم داخل اتاق شدم
هیونجین:(هیونا)*بغض*
هیونا:(هیونجین)*گریه*
به سمت هیونا رفتم و آروم بغلش کردم تا اذیت نشه
هیونجین:(قربون چشمات برم دیگه گریه نکن،باشه؟،تموم شد همه چی تموم شد،الان جات امنه)
هیونا:(خیلی ترسیده بودم هیونجین،خیلییی)*گریه*
هیونجین:(متاسفم،ببخشید که دیر اومدم)
هیونا:(گیجم هیون خیلی،لونا یه چیزایی بهم گفت که حضم کردنشون برام سخته،اونقدر که نمیدونم حرفاش راسته یا نه؟)
هیونجین:(مگه بهت چی گفت؟)
هیونا:(میشه بگی مامان و بابا هم بیان؟)
هیونجین:(باشه)
اینم پارت ۲۰💋
فقط باید شرط های این پارت و برسونید😁
دو پارت طولانی گزاشتم پس حسابی باید حمایت کنید😊
شرط:۵ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
دیدگاه ها (۳۰)

رمان راز ناشناخته part:21به بیرون اتاق رفتم و مامان و بابا ر...

خیلی وقته شدن دلیل ادامه دادن زندگیم:)❤️‍🩹🫂با لایک و کامنت ه...

عرررررررررر😭😭😭با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞 ...

رمان راز ناشناخته part:1۵ویو هیونجین هیونجین:(هیونااااا خواه...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط