nemeراز پشت دیوار

neme:راز پشت دیوار
p:3
.
.


.
.
.
.
صبح با ۱دای الارم گوشی بلند شدم
خورشید لعنتی داشت چشمام رو کور میکرد
اصلا حوصله رفتن به سر کار رو نداشتم
بلند شدم دست صورتم رو شستم
اماده شدم رفتم به سمت اشپز خونه
هنوزم اون صحنه لعنتی رو به یاد داشتم
..فلش بک به۱۵ سال پیش..
اون موقع ا.ت ۵ سالش بود

مثل همیشع درحال باز بودم خدمت کار هارو اذیت میکردم چون زمانی که پدر مادرم خونه نبودن حسابی منو کتک میزدن منم موقع ای که پدر مادر بودن اذیتشون میکردم
یک روز مادرم تصمیم گرفت یک لباس مثل خدمت کار ها بپوشه و پدرمو اذیت کنه
منم تو اشپز خونه مشغول خوردن صبحانه بودم که یهو یه خدمت کار به. چشمم خورد که داره پیش بابام اشوع میاد رفتم پیشش حولش دادم که کتری داخل دستش ریخت رو پا هاش و سوخت لبخندی زدم بیشتر دقت کردم دیدم مامانمه ترس تمام وجودم رو گرفته بود
÷اهای دختره ی بیشعور این چه کاریه با مادرت کردی هانن .. داد و فریاد..
+اخه م.. من..ترس..
حرفم نصفه موند که پدرم محکم سیلی بهم زد و بیهوش شدم از اون روز به بعد پدر و مادرم رو ندیدم اونا منو از عمارتشون بیرون کردن و منو داخل خونه کوچیکی که همون خدمت کار های بد جنس توش بودن زندانی کرد
اونا هر سال برام هدیه های گرون می فرستاد
ولی چه فایده..
..پایان فلش بک..
صبحونم رو خوردم و منتظر تهونگ موندم
×اوه خانم ببخشید دیر شد..
+اشکالی نداره فقط زود تر برو که روز اول کاریم دیرم نشه..لبخند..
×چشم..لبخند..
سوار ماشین شدم بعد چند مین رسیدم
رفتم داخل شرکت و وارد سالن اصلی شدم به سمت دفتر مدیر رفتم در زدم و وارد شدم که
........
ادامه دارد
😊💫
دیدگاه ها (۵)

اسم انیمه:شاه زاده جادویی مقدر چه کسی مرا پرنسس کرد؟منتظر فص...

رمان جونگکوک (کاربر)من امشب چون مشتری مغازه خشکبار فروشی زیا...

ازدواج اجباری پارت 1سلام من لوسی ام‌و رشته ی طراحی لباس رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط