رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت بـیــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـسـت و نـهᩘـم)
روز بعد، مدرسه با یه سکوت عجیب شروع شد. انگار همه بچه‌ها از اتفاق دیروز خبر داشتن و منتظر بودن ببینن بین من و کای چه اتفاقی قراره بیفته. وقتی کای رو دیدم که طبق معمول داشت با بچه‌های خودش می‌گشت، یه لحظه تردید کردم. دیروز اون “شاید” رو گفتم، ولی هنوزم اون حرف‌ها و اون نگاهش توی ذهنم بود.
همون‌طور که داشتم به سمت کلاس می‌رفتم، یکی از دوستای کای، یعنی ایم جو، اومد سمتم. همیشه وقتی کای نبود، اون یه جورایی جایگزینش می‌شد، البته با یه رفتار یه کم فضول‌تر.
“هی،” گفت و یه پوزخند زد:«چطوری؟ دیشب حسابی سوژه شده بودیما!»
یه نگاه سرد بهش انداختم:«چی میگی؟»
ایم جو خندید:«جدی نمی‌دونی؟ همه دارن در مورد قهرتون حرف می‌زنن. کای هم که طبق معمول، با همه دعواش میشه. البته این دفعه ظاهراً پای یه دختر هم وسط بوده.»
چشم‌هام رو تنگ کردم:«این حرف‌ها چیه؟ ما قهر نیستیم.»
ایم جو یه ابروش رو انداخت بالا:«آره، آره. معلومه که نیستین. مخصوصاً بعد از اون هل دادنه دیروز.» لحنش پر از تمسخر بود.
خواستم جوابش رو بدم که یه صدای آشنا از پشت سرم شنیدم. “ایم جو، ولش کن.”
برگشتم و کای رو دیدم که داشت با قدم‌های سریع به سمت ما می‌اومد. صورتش جدی بود، ولی اون عصبانیت دیروز رو نداشت. انگار که فقط می‌خواست از این موقعیت خلاص شه.
وقتی بهمون رسید، مستقیم به ایم جو نگاه کرد:«به تو ربطی نداره.»
ایم جو شونه‌هاش رو انداخت بالا:«من فقط داشتم با دوست دخترت حرف می‌زدم.»
کای یه نگاه سریع به من انداخت:«ایشون دوست دختر من نیست.»
این حرفش مثل یه سیلی خوردن بود. انگار که تمام اون حرف‌های دیروزش، اون “شاید” و اون تلاش برای آشتی، همه‌اش دروغ بود. یه لحظه دلم فرو ریخت. یه حس سرد و آشنا، مثل همون حس قهر قبلی، دوباره تو وجودم برگشت.
“آهان!” ایم با یه لبخند پیروزمندانه گفت:«پس یعنی دیگه دوست دخترت نیست؟»
کای خواست جواب بده، ولی من دیگه تحمل نداشتم. بدون اینکه حرفی بزنم، برگشتم و با قدم‌های تند از اونجا دور شدم. حس کردم چشم‌های کای داره دنبالم می‌کنه، ولی دیگه برام مهم نبود. فقط می‌خواستم از اونجا دور شم.
رفتم توی حیاط پشتی مدرسه، همون جایی که کمتر کسی می‌رفت. نشستم روی یه نیمکت و سعی کردم نفس عمیق بکشم. اشک توی چشم‌هام جمع شده بود. چرا کای این حرف رو زد؟ چرا اینقدر راحت من رو پس زد؟ واقعاً ماجرای دیروز، فقط یه بازی بود؟
چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی رو شنیدم. برگشتم و دیدم کای داره به سمتم میاد. صورتش هنوز جدی بود، ولی این بار یه جور درماندگی هم توش دیده می‌شد.
“وایسا.” گفت:«منظورم این نبود.»
بهش نگاه کردم، ولی هنوزم نمی‌تونستم حرف بزنم.
“ایم جو اذیتت می‌کرد.” کای ادامه داد. “و من فقط می‌خواستم ساکتش کنم. نمی‌خواستم بیشتر تو دردسر بیفتی.”
“پس چرا اینو گفتی؟” بالاخره تونستم حرف بزنم. صدام گرفته بود. “گفتی دوست دختر من نیست.”

کای یه نفس عمیق کشید:«چون… چون نمی‌خواستم ایم جو و بقیه فکر کنن تو به خاطر من داری باهاشون سر و کله می‌زنی. نمی‌خواستم دردسر جدیدی برات درست کنم.»
«ولی الان دردسر درست کردی!»
اشکهام داشت می‌ریخت:«فکر کردم… فکر کردم دوباره همه چی رو خراب کردی.»
کای اومد جلوتر و کنارم نشست. بینمون یه فاصله بود، ولی انگار که همین فاصله هم خیلی بود:«من هیچ‌وقت نمی‌خوام خراب کنم.»این رو گفت و نگاهش ثابت روی نقطه نامعلومی بود:«فقط… گاهی وقتا نمی‌دونم چطور درست رفتار کنم. مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشه.»
یه سکوت طولانی بینمون حاکم شد. فقط صدای باد و برگ‌های خشک درخت‌ها شنیده می‌شد
«ولی اون حرفت…” گفتم. “خیلی بهم برخورد.»
کای سرش رو آروم تکون داد:«می‌دونم. و واقعاً متاسفم. اون لحظه فقط خواستم ازت دور شی تا ایم جو بیشتر اذیتت نکنه. یه جورایی… خواستم اون رو از دسترس من دور کنم.»
داشت گیجم می‌کرد. پس اون حرف، یه جور محافظت بود؟ یه جور پیچیده از محافظت؟
«پس… ما هنوز قهر نیستیم؟» با تردید پرسیدم.
کای به سمتم برگشت. چشم‌هاش انگار که یه سوال رو ازم می‌پرسیدن:«تو هنوز ازم ناراحتی؟»
یه لبخند کوچیک زدم و گفتم:« آره... یکم دلخورم‌ ازت.»
.
.
.
.
.
.
سلامم فداتون شمم اینم پارت جدید ببخشید چندروز نبودم سرم شلوغ بود 💗⭐💁🏻‍♀️
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـᩘی‌‌ا...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سᩘــی و...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیـׄ ۪...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط