P38
دقایقی بعد ، خودت و آندریاس و حدود ۱۰ نفر دیگه نزدیک فضای پشتی بودین . یه حسی داشتی که فراری ها باید اونجا باشن
وارد اون قسمت شدین و با احتیاط ولب سریع به جلو پیش می رفتین . سمت چپت رو نگاه کردی که متوجه شدی دو نفر اونجان
《دو نفر سمت چپن》
همون موقع یک نفر دیگه هم گفت :
《اون دوتای دیگه هم دارن از سمت راست میرن》
نصف افراد سمت راست و خودت با آندریاس و نصف دیگه افراد ، سمت چپ رفتین .
یکم بعد تونستین به یکیشون که دختر جوونی بود نزدیک بشین . اون سمتتون برگشت و تیراندازی کرد که چند ثانیه بعد خودش تیر خورد و افتاد .
وقتی مشغول گرفتن اون دختر بودن ، متوجه شدی اون یکی دیگه هنوزم داره فرار می کنه . سریع تر از بقیه ، سمتش دویدی .به نظر میومد که خواهر دختری باشه که گرفتینش . سرش رو رو بهت برگردوند و خواست از روی دیوار کوتاه رو به روتون بپره که اسلحه ات رو نشونه گرفتی و به پای چپش شلیک کردی .
شوکه شد ولی بازم قدم دیگه ای برداشت که به پای دیگه اش هم شلیک کردی و این دفعه واقعا افتاد . وایستادی و نفس نفس زدی . با قدم های آروم سمتش رفتی .
ترسیده بودی . باورت نمیشد به یک نفر که احتمالا بی گناه هم بود ، شلیک کرده بودی . نفس عمیقی کشیدی تا جلوی ریزش اشک هات رو بگیری . اینجا باید قوی باشی ، مجبور بودی که باشی .
به اون دختره رسیدی . به پشت دراز کشیده بود و پای راستش که زخم عمیق تری داشت رو گرفته بود . داشت خیلی درد می کشید
《لعنت...به همتون . ای کاش...می...تونستم همه...شما رو نابود...کنم! ازتون...متنفرم!》
نگهبان ها رسیدن و بلندش کردن . تونستی صدای آندریاس رو از پشت سرت بشنوی که داشت به همه می گفت که برگردن داخل ساختمون
《خانم باید این چهار نفر رو ببریم》
سری تکون دادی و دنبالشون رفتی . انگار تونسته بودی جوری نشون بدی که برات مهم نیست ولی دیگه داشتی تحملت رو از دست می دادی .
اون چهار نفر رو بردین داخل یکی از اتاق های شکنجه . بیرون وایستادی و به در تکیه دادی
《فکر کردین می تونین فرار کنین؟ واقعا که خیلی احمقین! خارج شدن از اینجا غیر ممکنه》
با تموم شدن حرف زلدا ، ضربه های دردناک و فریاد های دردناک تر اون چهار نفر شروع شد . دیگه نمی تونستی اون محیط رو تحمل کنی . قدم هات رو سمت آسانسور برداشتی که دست یک نفر رو روی شونه ات احساس کردی
《خانم کجا میرین؟》
زلدا بود
《کار دیگه ای برای امروز نیست و خیلی خسته ام . برای همین می خوام برگردم خونه》
《باشه . مراقب خودتون باشین》
با تکون دادن سرت تایید کردی و بیرون رفتی . سوار ماشین شدی و با سرعت حرکت کردی و تونستی ریزش قطره های اشک رو از چشم هات احساس کنی .
وارد اون قسمت شدین و با احتیاط ولب سریع به جلو پیش می رفتین . سمت چپت رو نگاه کردی که متوجه شدی دو نفر اونجان
《دو نفر سمت چپن》
همون موقع یک نفر دیگه هم گفت :
《اون دوتای دیگه هم دارن از سمت راست میرن》
نصف افراد سمت راست و خودت با آندریاس و نصف دیگه افراد ، سمت چپ رفتین .
یکم بعد تونستین به یکیشون که دختر جوونی بود نزدیک بشین . اون سمتتون برگشت و تیراندازی کرد که چند ثانیه بعد خودش تیر خورد و افتاد .
وقتی مشغول گرفتن اون دختر بودن ، متوجه شدی اون یکی دیگه هنوزم داره فرار می کنه . سریع تر از بقیه ، سمتش دویدی .به نظر میومد که خواهر دختری باشه که گرفتینش . سرش رو رو بهت برگردوند و خواست از روی دیوار کوتاه رو به روتون بپره که اسلحه ات رو نشونه گرفتی و به پای چپش شلیک کردی .
شوکه شد ولی بازم قدم دیگه ای برداشت که به پای دیگه اش هم شلیک کردی و این دفعه واقعا افتاد . وایستادی و نفس نفس زدی . با قدم های آروم سمتش رفتی .
ترسیده بودی . باورت نمیشد به یک نفر که احتمالا بی گناه هم بود ، شلیک کرده بودی . نفس عمیقی کشیدی تا جلوی ریزش اشک هات رو بگیری . اینجا باید قوی باشی ، مجبور بودی که باشی .
به اون دختره رسیدی . به پشت دراز کشیده بود و پای راستش که زخم عمیق تری داشت رو گرفته بود . داشت خیلی درد می کشید
《لعنت...به همتون . ای کاش...می...تونستم همه...شما رو نابود...کنم! ازتون...متنفرم!》
نگهبان ها رسیدن و بلندش کردن . تونستی صدای آندریاس رو از پشت سرت بشنوی که داشت به همه می گفت که برگردن داخل ساختمون
《خانم باید این چهار نفر رو ببریم》
سری تکون دادی و دنبالشون رفتی . انگار تونسته بودی جوری نشون بدی که برات مهم نیست ولی دیگه داشتی تحملت رو از دست می دادی .
اون چهار نفر رو بردین داخل یکی از اتاق های شکنجه . بیرون وایستادی و به در تکیه دادی
《فکر کردین می تونین فرار کنین؟ واقعا که خیلی احمقین! خارج شدن از اینجا غیر ممکنه》
با تموم شدن حرف زلدا ، ضربه های دردناک و فریاد های دردناک تر اون چهار نفر شروع شد . دیگه نمی تونستی اون محیط رو تحمل کنی . قدم هات رو سمت آسانسور برداشتی که دست یک نفر رو روی شونه ات احساس کردی
《خانم کجا میرین؟》
زلدا بود
《کار دیگه ای برای امروز نیست و خیلی خسته ام . برای همین می خوام برگردم خونه》
《باشه . مراقب خودتون باشین》
با تکون دادن سرت تایید کردی و بیرون رفتی . سوار ماشین شدی و با سرعت حرکت کردی و تونستی ریزش قطره های اشک رو از چشم هات احساس کنی .
- ۱۳.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط