ایمانم وقتی به خدا خیلی زیاد شد که مرگ رو تجربه کردم...

ایمانم وقتی به خدا خیلی زیاد شد که مرگ رو تجربه کردم...
اون دیوار بزرگ سفید...اون تشنج...و دیدن پدر و مادرم که دارم گریه میکنن...داشتم میدیدم گه همه لباس سیاه پوشیدن و دارن گریه میکنن...و بعد یه صدایی در گوشم گفت :«اگه بمیری اینطور اتفاقی میوفته...حالا میخوای بمیری یا زنده بمونی؟» گفتم :«من میخوام اگه هنوز فرست هست با عزیزانم باشم...» و مامانم منو بیدار کرد و همون شب تو بیمارستان بستری شدم...من تا حالا پنج بار نزدیک بود بمیرم...بار آخر که تابستون امسال بود نترسیدم...همون موقع در حالی که اشک میریختم دعا کردم :«خدایا...اگه من واقعا دارم میمیرم منو ببخش...» و بهش تو دلم گفتم که میخوام هنوزم در گنار دوستام باشم...بهش گفتم من هنوز مشهد و مکه نرفتم...بهش گفتم بهم فرست بیشتری بده...و اون شب که خواب دیوار سفید رو دیدم نترسیدم...تشنج هم نکردم...چون میدونستم که وقتم داره تموم میشه...بچه ها میخوام یه چیزی بگم : مرگ اگه باهاش کنار بیاین اون قدر ها هم ترسناک نیست...و بدونین همه ما بالاخره یه مرگی بدهکاریم...چه بخواید چه نخواید همه در آخر میمیریم...
دیدگاه ها (۰)

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

اینطوریه که یه پسر بوده که با مامانش زندگی میکرده و اونا فقی...

حاجی بهضیاتون خیلی بدیددد میآید نسبت میزنید بعد انگار نه انگ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

سناریو جونگکوک

dark life = 33

پارت 16:خب فک کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³همون شب_____________ری...

خنده ی ممنوعه.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط