رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

پارت پانزدهم | فاصله‌ای که نبود

چند روز مانده به نمایشگاه، کارگاه هنر بیشتر از همیشه شلوغ بود.

لیانا و جونگکوک ساعت‌ها کنار هم کار می‌کردند تا نقاشی مشترکشان را کامل کنند.

دیگر از آن پسر مغروری که روز اول حتی حاضر نبود با او حرف بزند، خبری نبود.

جونگکوک گاهی خودش پیشنهاد می‌داد:

ـ «اگه این قسمت رو کمی روشن‌تر کنیم، قشنگ‌تر می‌شه.»

لیانا با لبخند جواب می‌داد:

ـ «بالاخره داری نظر بقیه رو هم قبول می‌کنی؟»

جونگکوک خندید.

ـ «فقط نظر تو رو.»

اما خودش هم نمی‌دانست چرا این جمله را گفت.


---

همان روز، وقتی لیانا برای آوردن وسایل از کارگاه بیرون رفت، جولیا وارد شد.

چند ثانیه به نقاشی روی بوم نگاه کرد.

اثری که حاصل همکاری دو نفری بود که زمانی حتی نمی‌توانستند کنار هم بایستند.

با ناراحتی گفت:

ـ «پس واقعاً تغییر کردی، کوک...»

بعد گوشی‌اش را برداشت و عکسی از نقاشی گرفت.


---

عصر، جونگکوک هنگام برگشتن به خانه، پیامی دریافت کرد.

یک عکس بود.

عکسی از پدر لیانا که با چند نفر از افراد مهم جلسه داشت.

زیر عکس نوشته شده بود:

«فکر کردی همه چیز درباره‌ی لیانا رو می‌دونی؟»

جونگکوک اخم کرد.

نمی‌دانست چرا این پیام برایش فرستاده شده، اما حس خوبی نداشت.


---

روز بعد، در مدرسه، رفتار جونگکوک کمی سرد شد.

لیانا که متوجه تغییرش شده بود، پرسید:

ـ «اتفاقی افتاده؟»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

ـ «نه... چیزی نیست.»

اما لیانا فهمید.

او دوباره دیواری بین خودش و دیگران کشیده بود.

و این بار، دلیلش چیزی بود که می‌توانست راز بزرگ خانواده‌ی لیانا را آشکار کند...

پایان پارت پانزدهم... 💜
دیدگاه ها (۴)

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت شانزدهم | رازهایی که نزدیک م...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت هفدهم | بین اعتماد و شکصبح ر...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت چهاردهم | حسِ ناشناختهروزهای...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت سیزدهم | یک قدم نزدیک‌تربعد ...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت دوازدهم | نقشه‌ی جولیاصبح رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط