ابرها . . .

ابرها . . .
و ابرها . . .
و در آن پرخاشگر بی صبر چون ببر
رعد، برق . . .
و سپس باران

چه بارانی !
رشته ای آویخته از آب
در پناه چادر الوان یک دکان بسته
صبح آدینه
رهگذر ها مانده از رفتار
منتظر تا چنته ی ابر کریم از سکه ی باران تهی گردد .

من
ترا
ای بس ز هر عابر نشان جسته , ولی نایافته هرگز

یافتم. . .
در کنار خویش
خیس خیس

زیر چادر الوان

کاش باران همچنان تا عصر می بارید . . .
دیدگاه ها (۲)

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز...

عاشق شدن، عاشق ماندن می‌خواهد، غیرتِ تعهد دادن و پای تعهد ما...

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است یوسف عوض شده است، زلیخا عوض ش...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو بیا ببین که در این غم چه ناخوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط