روزی که میخواستم از شهرمون برم...

روزی که میخواستم از شهرمون برم...
پیش هزاران چشم تو گریه میکردی...
میگفتی با حسرت دیگه برنمیگردی...
گفتم که عمر این سفر کوتاهه کوتاهه...
گفتی ک یاد من همیشه باتو همراهه...
گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد ...
گفتی که منتظر نشستن اخرین راهه...
حالا ک برگشتم باارزوهایم ...دست قشنگ تو در دست من سرده...
میگه نگاه تو کاشکی ک برگرده...
دل را اگر دادی به دیگری بگو بگوووو...
از من تو پیدا کردی بهتری...بگو بگوووو
دل را ب این و ان سپردن خود بود گناه...
از بام من ک میخوای بپری بگو بگوووو
دیدگاه ها (۳)

...:'(

کامنت!

بعله...باس خواستنش واقعی باشه!

من تازه از دانشگاه برگشتمخسته افتادم رو تخت i l♡ve u wisgon....

I need you're body part 14ویو نیلان. چی میگی تا طبقه بالا رف...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط