سناریو : ملکه تنجیکو
سناریو : ملکه تنجیکو
پارت ۱۳
یونا
بعد از شام سکوت عجیبی بینمون حاکم شده بودمن روی مبل نشسته بودم و ایزانا کنار پنجره ایستاده بود
چند دقیقه فقط به بارونی که بیرون میبارید نگاه میکرد
یونا
خونت خیلی آرومه
ایزانا
به سکوت عادت کردم
یونا
منم
ولی این سکوت فرق داره
ایزانا آروم نگاهم کرد
ایزانا
چه فرقی
یونا
اینجا حس امنیت دارم
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم
بعد ایزانا آروم به سمتم اومد
مقابلم ایستاد
یونا
چیزی شده
ایزانا
نه
فقط
خوشحالم که امشب تنها نیستی
حرفش باعث شد چند لحظه نتونم چیزی بگم
هیچوقت کسی همچین حرفی بهم نزده بود
آروم لبخند زدم
یونا
ممنونم ایزانا
اگه اون روز منو با خودت نمیآوردی
شاید هنوزم تو خیابونا سرگردون بودم
ایزانا
دیگه لازم نیست به گذشته فکر کنی
از الان
دیگه تنها نیستی
قلبم تندتر از همیشه میزد
همین که خواستم چیزی بگم
ایزانا آروم دستشو روی سرم گذاشت
چند ثانیه نگاهم کرد
بعد خیلی آروم روی گونهم یه بوسه کوتاه زد
یونا
کاملاً شوکه شده بودم
صورتم داغ شده بود
ایزانا انگار خودش هم فهمیده بود چه کاری کرده
یه قدم عقب رفت
ایزانا
ببخشید
یونا
بیاختیار خندیدم
نه
اشکالی نداشت
فقط
غافلگیر شدم
برای اولین بار
گوشه لب ایزانا یه لبخند واقعی نشست
و همون شب فاصله بین من و اون
از همیشه کمتر شد
پارت ۱۳
یونا
بعد از شام سکوت عجیبی بینمون حاکم شده بودمن روی مبل نشسته بودم و ایزانا کنار پنجره ایستاده بود
چند دقیقه فقط به بارونی که بیرون میبارید نگاه میکرد
یونا
خونت خیلی آرومه
ایزانا
به سکوت عادت کردم
یونا
منم
ولی این سکوت فرق داره
ایزانا آروم نگاهم کرد
ایزانا
چه فرقی
یونا
اینجا حس امنیت دارم
چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم
بعد ایزانا آروم به سمتم اومد
مقابلم ایستاد
یونا
چیزی شده
ایزانا
نه
فقط
خوشحالم که امشب تنها نیستی
حرفش باعث شد چند لحظه نتونم چیزی بگم
هیچوقت کسی همچین حرفی بهم نزده بود
آروم لبخند زدم
یونا
ممنونم ایزانا
اگه اون روز منو با خودت نمیآوردی
شاید هنوزم تو خیابونا سرگردون بودم
ایزانا
دیگه لازم نیست به گذشته فکر کنی
از الان
دیگه تنها نیستی
قلبم تندتر از همیشه میزد
همین که خواستم چیزی بگم
ایزانا آروم دستشو روی سرم گذاشت
چند ثانیه نگاهم کرد
بعد خیلی آروم روی گونهم یه بوسه کوتاه زد
یونا
کاملاً شوکه شده بودم
صورتم داغ شده بود
ایزانا انگار خودش هم فهمیده بود چه کاری کرده
یه قدم عقب رفت
ایزانا
ببخشید
یونا
بیاختیار خندیدم
نه
اشکالی نداشت
فقط
غافلگیر شدم
برای اولین بار
گوشه لب ایزانا یه لبخند واقعی نشست
و همون شب فاصله بین من و اون
از همیشه کمتر شد
- ۵۳۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط