Chapter 7"*frozen*

Chapter 7"*frozen*
عا باید زودتر از این حرکت میکردم ، درسته از منتظر گذاشتنش خوشم میاد ولی احتمالا الان کارد بزنی خونش در نمیاد
سوار ماشینی شدم که از شرکت ورداشته بودم و راه افتادم به سمت آدرسی که برام پیامک کرده بود ، آخرین جایی که ماشین ایست کرد کلبه ی چوبی بود که کافه اش کرده بودن تویه فضای سبزی قرار داشت که چقد وایب خوبی داشت بوی گیاهانی که تازه آب خورده بودند باعث میشد طراوت رو سلول سلول وجودم حس کنه ، چشمم به پیانویی برخورد کرد که گوشه ی بیرونی کافه بود و بهش بی توجه ایی شده بود ، افکارم برگشت کانادا برگشت و تویه گالریم قرار گرفت و انگار داشتم خونمو حس میکردم و با گرمای اذیت کننده ی دست کسی که رویه شونه ام قرار گرفته بود از افکارم خارج شدم، سریعن قدمم و کمی به جلو گرفتم و برگشتم با صورت آشناش مواجه شدم
_ چه عجبب خیره و مات داشتی به چی نگاه میکردی هویج خانم ؟؟
کمی رو به پایین خم و شد و صورتش رو به صورتم نزدیک تر کرد
با اینکه دیر کرده بودم چهره اش حس عصبانیت نداشت پس بحثشو وسط نکشیدم
+ به چیزی خیره نشده بودم ، تربیت خانوادگی بهت یاد نداده از خصوصیت های ظاهری افراد اسم نسازی ؟؟ در ضمن من موهام ، بوره..بورر!!
_ عاعا باشه نیاز به تخریب نی بیا بریم تو بشینیم، اینجا فضاش پره
+ عا باشه
قدمم رو آرومتر از اون روی زمین میزاشتم در هر حرکت بویه عطر تلخش ذهنم رو پر میکرد که انکار تهیونگ بویه اون عطر رو نمی‌داد، اون عطر بویه تهیونگ رو میداد
طبقه ی بالایه گوشه ی دنج دست از حرکت کردن برداشت و ،نشستیم.
می دونم منو و تو آدمی نیستیم که بتونیم حرف همو بدون اینکه قضاوت کنیم بفهمیم..
ولی حرفای پدرت مارو تویه وضعیتی قرار داده که راهی جز درک کردن نداریم
هیلی من..
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

Chapter 6"*frozen*ناشناس بود دستام لرزید که جواب بدم ، و جوا...

Chapter 5"*frozen*اشک هام انقدر سرد بود که از پایین اومدنشون...

۲ پارتی ایزانا یاندره (درخواستی) پارت ۱

رویایی واقعی اما مانند دروغ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط