compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 19
دستگیره ی در را کشید و وارد اتاق شد و با اریک که روی مبلی که روبهروی میز کارش نشسته بود و کتش را کنارش گذاشته بود و ویسکی که در دستانش بود را مینوشید مواجه شد. البته شکه هم نشد، چون از قبل میدانست که او زودتر از او به اینجا میآید، حتی با اینکه زمان الان، یک ربع زودتر از زمان قرار آنهاست.
بدون اهمیت به اریک به سمت چوب لباسی اتاق کارش رفت، کتش را بیرون آورد و آویزان کرد و استین هایش را بالا زد، کرواتش را شل کرد و دکمه ی اول پیراهنش را باز کرد، به سمت میزش رفت و بعد از ریخت ۱ لیوان ویسکی برای خودش روی صندلی میز کارش که روبهروی اریک بود نشست. سیگار و فندکی را بیرون آورد، سیگارش را روشن کرد و همانطور که لیوان ویسکی را در دستانش تکان میداد و سیگار میکشید خطاب به اریک گفت.
ارون: خب، چی میخواستی بگی.
اریک: جک کجاست؟
ارون هوفی از سر کلافگی کشید، ویسکی اش را روی میز گذاشت و سپس آرنج هایش را و بعد چشمانش را بست و یا انگشتانش شروع به ماساژ دادن شقیقه هایش کرد و با صدای کلافه ای گفت.
ازون: اریک، ما قبلا در مورد این موضوع باهم حرف زدیم.
اریک به سمت جلو خم شد، لیوان ویسکی اش را روی میز گذاشت و زانو هایش را تکیه گاه آرنج هایش کرد و گفت.
اریک: و قرار شد که تو بهم بگی که اون کجاعه.
ارون سرش را بالا اورد، به اریک نگاه کرد و گفت.
ارون: اون مرده، راحت شدی؟
اریک که انگار اصلا از جواب ارون شکه نشده بود، پوزخند صدا داری زد و گفت.
اریک: فکر کردی من حرفت رو باور میکنم؟
ارون: بهتره که باور کنی.
اریک دوباره آمد حرفی بزند که در با شاب باز شد و بادیگارد که از چهره اش معلوم بود استرس دارد در چارچوب در قرار گرفت و رو به ارون گفت.
بادیگارد: قربان، حمله شده.
ارون از روی صندلی اش بلند شد و گفت.
ارون: کجا؟
بادیگارد: انبار شرقی.
ارون نگاهی به اریک انداخت و گفت.
ارون: تو همراهش برو، من پشت سرتون ميام.
اریک سر تکان داد و به همراه بادیگارد ارون به ست انبر شرقی حرکت کرد و ارون هم پشت سر انها.
*۳۰ دقیقه بعد*
ماشین جلو در انبار ایستاد، اول ارون از ماشینش پیاده شد و بعد از او بادیگاردش(جاستین) و اریک از ماشین پیاده شدند. دورتادور انبار را نیروهای ارون تحت نظر گرفته بودند. ارون وارد انبار شد کع با انبار خالی مواجه شد. فکش منقبض شد، دستانش مشت شد و زیر لب نا جایی که توانست عامل این اتفاق را فحش داد. به سمت در انبار قدم برداشت که بادیگاردش گفت.
جاستین: قربان، درمورد مسئول این اتفاق...
ارون وسط حرف بادیگاردش پرید و گفت.
ارون: میدونم کیه و قصدش چی بوده، نگران نباشید، به زودی ۱۰ برابر این داخل انبار قرار میگیره.
و سپس در انباری را باز کرد که ناگهان سوزش چیزی را در شانه ی راستش احساس کرد. بدون هیچ واکنشی نگاهش را به سمت بازویش برگرداند، تیر خورده بود، بعد از اینکه همه متوجه این اتفاق شدند، تنها کسانی که جرعت داشتند به او نزدیک شوند اریک و جاستین بودند.
اریک: این ی گلوله لس؟
ارون: اره
اریک: آخه چرا؟
ارون به اریک جوابی کع نشانه ی بعدا میفهمی بود. سپس به بادیگاردش نگاهی انداخت و گفت.
ارون: سلینا.
بادیگاردش سرش را پایین آورد و گفت.
جاستین: چشم.
________________________
میدونم که خیلی کمه اما نمیتونستم دیگه بیشتر بنویسم چون ی چشمم کلا از کار افتاده، همین الانم به زور بازه.
فردا پارت بعد رو طولانی تا ساعت ۲ میزارم و از پارت ۲۱ به بعد هر دو مارتی شرط داره برای پارت بعد.
بوس به همتون.
فردا شب اکر شد ۳ تل میزارم
شب بخیر.
🌷🫂💗⭐️
دستگیره ی در را کشید و وارد اتاق شد و با اریک که روی مبلی که روبهروی میز کارش نشسته بود و کتش را کنارش گذاشته بود و ویسکی که در دستانش بود را مینوشید مواجه شد. البته شکه هم نشد، چون از قبل میدانست که او زودتر از او به اینجا میآید، حتی با اینکه زمان الان، یک ربع زودتر از زمان قرار آنهاست.
بدون اهمیت به اریک به سمت چوب لباسی اتاق کارش رفت، کتش را بیرون آورد و آویزان کرد و استین هایش را بالا زد، کرواتش را شل کرد و دکمه ی اول پیراهنش را باز کرد، به سمت میزش رفت و بعد از ریخت ۱ لیوان ویسکی برای خودش روی صندلی میز کارش که روبهروی اریک بود نشست. سیگار و فندکی را بیرون آورد، سیگارش را روشن کرد و همانطور که لیوان ویسکی را در دستانش تکان میداد و سیگار میکشید خطاب به اریک گفت.
ارون: خب، چی میخواستی بگی.
اریک: جک کجاست؟
ارون هوفی از سر کلافگی کشید، ویسکی اش را روی میز گذاشت و سپس آرنج هایش را و بعد چشمانش را بست و یا انگشتانش شروع به ماساژ دادن شقیقه هایش کرد و با صدای کلافه ای گفت.
ازون: اریک، ما قبلا در مورد این موضوع باهم حرف زدیم.
اریک به سمت جلو خم شد، لیوان ویسکی اش را روی میز گذاشت و زانو هایش را تکیه گاه آرنج هایش کرد و گفت.
اریک: و قرار شد که تو بهم بگی که اون کجاعه.
ارون سرش را بالا اورد، به اریک نگاه کرد و گفت.
ارون: اون مرده، راحت شدی؟
اریک که انگار اصلا از جواب ارون شکه نشده بود، پوزخند صدا داری زد و گفت.
اریک: فکر کردی من حرفت رو باور میکنم؟
ارون: بهتره که باور کنی.
اریک دوباره آمد حرفی بزند که در با شاب باز شد و بادیگارد که از چهره اش معلوم بود استرس دارد در چارچوب در قرار گرفت و رو به ارون گفت.
بادیگارد: قربان، حمله شده.
ارون از روی صندلی اش بلند شد و گفت.
ارون: کجا؟
بادیگارد: انبار شرقی.
ارون نگاهی به اریک انداخت و گفت.
ارون: تو همراهش برو، من پشت سرتون ميام.
اریک سر تکان داد و به همراه بادیگارد ارون به ست انبر شرقی حرکت کرد و ارون هم پشت سر انها.
*۳۰ دقیقه بعد*
ماشین جلو در انبار ایستاد، اول ارون از ماشینش پیاده شد و بعد از او بادیگاردش(جاستین) و اریک از ماشین پیاده شدند. دورتادور انبار را نیروهای ارون تحت نظر گرفته بودند. ارون وارد انبار شد کع با انبار خالی مواجه شد. فکش منقبض شد، دستانش مشت شد و زیر لب نا جایی که توانست عامل این اتفاق را فحش داد. به سمت در انبار قدم برداشت که بادیگاردش گفت.
جاستین: قربان، درمورد مسئول این اتفاق...
ارون وسط حرف بادیگاردش پرید و گفت.
ارون: میدونم کیه و قصدش چی بوده، نگران نباشید، به زودی ۱۰ برابر این داخل انبار قرار میگیره.
و سپس در انباری را باز کرد که ناگهان سوزش چیزی را در شانه ی راستش احساس کرد. بدون هیچ واکنشی نگاهش را به سمت بازویش برگرداند، تیر خورده بود، بعد از اینکه همه متوجه این اتفاق شدند، تنها کسانی که جرعت داشتند به او نزدیک شوند اریک و جاستین بودند.
اریک: این ی گلوله لس؟
ارون: اره
اریک: آخه چرا؟
ارون به اریک جوابی کع نشانه ی بعدا میفهمی بود. سپس به بادیگاردش نگاهی انداخت و گفت.
ارون: سلینا.
بادیگاردش سرش را پایین آورد و گفت.
جاستین: چشم.
________________________
میدونم که خیلی کمه اما نمیتونستم دیگه بیشتر بنویسم چون ی چشمم کلا از کار افتاده، همین الانم به زور بازه.
فردا پارت بعد رو طولانی تا ساعت ۲ میزارم و از پارت ۲۱ به بعد هر دو مارتی شرط داره برای پارت بعد.
بوس به همتون.
فردا شب اکر شد ۳ تل میزارم
شب بخیر.
🌷🫂💗⭐️
- ۳.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط