نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۵


به محض ورود به عمارت، «یونا» خواهر کوچک‌تر و مغرور جونگ‌کوک، با پوزخندی روی مبل سلطنتی نشسته بود و آن‌ها را برانداز می‌کرد. وقتی جونگ‌کوک برای صحبت با پدرش به اتاق کار رفت، یونا فرصت را غنیمت شمرد.
او بلند شد و با قدم‌هایی تند به سمت ات آمد. دور او چرخید و با تمسخر گفت:
— «اووه، نگاه کن! عروس لال خانواده جئون. واقعاً مامان و بابا فکر کردن این دخترِ بی‌زبون می‌تونه ملکه این عمارت بشه؟»

یونا با انگشتان بلندش که با لاک قرمز تند تزیین شده بود، به شانه ات زد و او را به عقب هل داد. ات که انتظار این رفتار را نداشت، تعادلش را از دست داد و به لبه‌ی میز شیشه‌ای برخورد کرد.
یونا با قهقهه‌ای بلند و آزاردهنده ادامه داد: «چیه؟ حتی نمی‌تونی بگی "آخ"؟ واقعاً رقت‌انگیزی! داداش من به یه زن مقتدر نیاز داشت که بتونه کنارش توی مهمونی‌های مافیا بایسته، نه یه عروسک خیمه‌شب‌بازی که فقط بلده با چشمای گاویش زل بزنه به آدم. تو مایه ننگ این خاندانی، می‌فهمی؟»
ات با بغضی که راه گلویش را بسته بود، سرش را پایین انداخت. او کتابچه کوچکی را که همیشه همراه داشت تا منظورش را بنویسد، از کیف کوچکش درآورد، اما یونا با یک حرکت وحشیانه کتابچه را از دستش چنگ زد و ورق‌هایش را پاره کرد.
«دنبال این می‌گردی؟ توی این عمارت هیچ‌کس وقت نداره نوشته‌های احمقانه تو رو بخونه! اگه نمی‌تونی حرف بزنی، پس حق نداری اینجا باشی. فهمیدی یا بازم باید بهت حالی کنم؟» یونا در حالی که به سمت ات هجوم می‌برد تا سیلی محکمی به صورت او بزند، فریاد زد: «گمشو از این خونه بیرون!»
اما قبل از اینکه دست یونا به صورت ظریف ات برسد، مچ دستش در هوا قفل شد. فشار دست به قدری زیاد بود که صدای ناله یونا بلند شد.
«داری چه غلطی می‌کنی، یونا؟»
صدای جونگ‌کوک مثل غرش رعد در سالن پیچید. او با چهره‌ای برافروخته و چشمانی که از شدت خشم تیره شده بودند، مچ یونا را به سمتی پرت کرد. ات که از ترس می‌لرزید، ناخودآگاه پشت لباس جونگ‌کوک پناه گرفت و با انگشتان لرزانش پارچه کت او را چنگ زد.
دیدگاه ها (۲)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۶جونگ‌کوک نیم‌نگاهی به ات انداخ...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۷داخل ماشین لیموزین سیاه و ضدگل...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۴ جونگ‌کوک لحظه‌ای به ات نگاه ک...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۳بعد از رفتن آن‌ها، دو خدمتکار ...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط