« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت ۱۳: «انتخابِ سخت»

شب شده بود و چراغ‌های شهر سئول، مثلِ الماس‌هایی در دوردست می‌درخشیدند. لیسان بعد از یک روزِ خسته‌کننده اما شیرین، زودتر به خواب رفته بود. سکوتِ خانه، فرصتی بود که تهیونگ منتظرش بود.

من در تراسِ کوچکِ خانه ایستاده بودم و به آسمانِ ابری نگاه می‌کردم که تهیونگ بدونِ هیچ صدایی پشتِ سرم ظاهر شد. گرمایِ بدنش را درست پشتِ کمرم حس کردم، اما این بار نه با ولعِ دیشب، بلکه با نوعی جدیتِ سنگین که نفسم را بند می‌آورد.

بدون اینکه برگردم، زمزمه کردم: «این بازی تا کی قراره ادامه داشته باشه؟ امروز... وقتی داشت اون حلقه رو انتخاب می‌کرد، حس کردم دارم خفه می‌شم.»

تهیونگ دستش را رویِ نرده‌های سردِ تراس گذاشت و مرا در حصارِ بازوهایش قرار داد. صدایِ بمش در هوایِ شب پیچید: «سنا، من نمی‌تونم به این روند ادامه بدم. این دروغ‌گویی، این نقش بازی کردن... این چیزی نیست که من برایِ تو بخوام.»

قلبم با شنیدنِ این جمله ریخت. «داری چی میگی؟ یعنی می‌خوای همه چیز رو تموم کنی؟»

او بالاخره سرش را چرخاند و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. در آن لحظه، هیچ ردی از بازیگری در چهره‌اش نبود.
«من دارم میگم که علاقه‌ام به تو، از هر چیزی که فکر می‌کردم فراتر رفته. من دیگه نمی‌تونم به اون به عنوانِ کسی که قراره باهاش زندگی کنم نگاه کنم. هر لحظه‌ای که با اون می‌گذرونم، فقط باعث می‌شه بیشتر حس کنم دارم به خودمون خیانت می‌کنم.»

مکثی کرد و با صدایی که حالا کمی لرزش داشت، ادامه داد: «باید یه تصمیمِ سخت بگیریم. یا باید همین الان همه چیز رو تموم کنیم و من بذارم برم، یا...»

«یا چی؟» با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسیدم.

او دستش را به آرامی روی گونه‌ام گذاشت و با شستش رویِ پوستِ صورتم کشید.
«یا اینکه راهی پیدا کنیم که این قضیه رو به یه شکلِ دیگه پیش ببریم. من دیگه نمی‌تونم وانمود کنم که اون رو دوست دارم. سهمِ من از این زندگی، تویی. و این سهم، خیلی قوی‌تر از تمامِ تعهداتیه که من رو اینجا نگه داشته.»

در آن لحظه، لبه‌ی پرتگاه بودم. او از من می‌خواست بینِ امنیتِ خانواده و طوفانی که او در زندگی‌ام به پا کرده بود، یکی را انتخاب کنم.
«تهیونگ، اگه تصمیم بگیریم که با هم باشیم... فکر می‌کنی اون چی کار می‌کنه؟ لیسان... اون فرو می‌پاشه.»

تهیونگ چشمانش را بست و نفسِ عمیقی کشید.
«آره، شاید. ولی من ترجیح میدم با تو فرو بریزم تا اینکه با اون زندگی کنم و هر ثانیه از درون بمیرم. حالا انتخاب با توئه، سنا. می‌خوای همین‌جا تمومش کنیم یا حاضری پام وایسی؟»

سکوتِ میانِ ما، تنها صدایِ بادِ سردی بود که در تراس می‌پیچید. من در مقابلِ مردی ایستاده بودم که دنیایم را به لرزه درآورده بود و حالا، سرنوشتِ ما در دستانِ من بود.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

« مردی بین ما »پارت ۱۴ — «مرزهای شکسته» باد سردِ شبانه، موها...

« مردی بین ما »پارت ۱۵: «اعترافی در سکوت» تهیونگ هنوز مرا در...

« مردی بین ما »پارت ۱۲: «خیالِ خوشبختی» صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

« مردی بین ما »پارت ۱۱: «دوگانگیِ زندگی» ماشین در سکوتی مطلق...

اگر من خودم این زندگی را انتخاب کردم پس دیگه نمی خواهم زندگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط