دیدمش ........

دیدمش ........
تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم
دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست
اما این شرم نگذاشت ؛
چون بنفشه ای سر به زیر افکندم
به زمین خیره شدم و او به آرامی ازکنارم گذر کرد
با خطی از عطر دورم حصار کشید
این دلخواه ترین اسارتی است
که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است....
دیدگاه ها (۳)

خستـــــــــــــــــــــــــــــــه شدم!دلـــــم خیلـــے گرف...

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم . . .وچکه چکه می چکم...به ...

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺣﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣــﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﮏ ﺟﻮ...

در آغوشم بودی! قطره اشکی بر گونه ات لغزید خواستم با انگشتانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط