حکایت سوم:

حکایت سوم:
از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم..
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...!
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...!
گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد!!
اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم...!!
دیدگاه ها (۲)

حکایت چهارم:عارفی راگفتند:خداوند را چگونه میبینی؟!گفت آنگونه...

درس عبرتگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای...

حکایت دوم:پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دخ...

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:حکایت اول:از کاسبی پرسیدند:چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط