فیک جداناپذیر پارت

فیک جداناپذیر پارت ۱۰۲
از زبان ات
ات: چیزی برای بخشیدن وجود نداره بخاطر همین ناراحت ناراحت بودی؟
جونگ کوک: صبر کن ببینم تو الان چی گفتی؟
ات: چی؟ من چیزی نگفتم فراموشش کن
جونگ کوک: ات دوباره حرفتو تکرار کن دقیقاً تو همین یه ثانیه پیش چی گفتی؟
ات: گفتم که فراموشش کن اصلأ یادم نمیاد همین یه ثانیه پیش چی گذشت
جونگ کوک: ات چی رو ازم مخفی می‌کنی؟ بهم بگو
نمی تونستم چیزی بهش بگم وگرنه... وگرنه اگه این کارو می کردم برای همیشه از دستش می دادم پس مجبور بودم ساکت بمونم
فلش بک به یک ماه پیش
از زبان ات
خیلی درد دارم زیر دلم پاهام دارن از درد منفجر میشن اه چرا جونگ کوک یکم جنبه نداره؟
حالا چون رفتم موهامو رنگ کردم و کوتاه شون کردم و فرار کردم و رفتم کلاپ و این کار و اون کارو کردم دیشب بدترین شب زندگیمو برام ساخت (همون شبی که بدجور به فاک رفت)
ساعت ۳ نصف شب بود از شدت درد خوابم نمی برد وقتی مطمئن شدم جونگ کوک تو عمق خوابه آروم از تو بغلش در اومدم و رفتم این طرف و اون طرف خونه تا ببینم میتونم مسکن پیدا کنم یا نه جعبه ی کمک های اولیه رو پیدا کردم
یه مسکن برای تسکین دردم برداشتم و خوردم وقتی از پله ها بالا رفتم سمت اتاق مشترکمون از چیزی که دیدم خشکم زد دزد نبود چون آنا بود
برگشتم سمتش هنوز خیلی تاریک بود ولی نور ماه هنوز کمی از اتاقو روشن کرده بود پس فقط نیمه ای ازش رو می‌دیدم
ات: تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ برای چی اومدی اینجا؟
آنا: چه خوب شد که خودت با پاهای خودت اومدی به ملاقاتم می خواستم خودم بیام ببرمت
ات: از من چی میخوای؟
آنا: چیزی رو که ازم گرفتی
ات: منظورت چیه؟ من هیچی رو از تو نگرفتم
آنا: به من دروغ نگو تا قبل از اینکه تو بیای هنوز جونگ کوک با من بود و تو اونو ازم گرفتی
ات: تو دیوونه ای اگه عاشقت بود بخاطرت می موند
آنا: خفه شو... حالا هم کاری که بهت میگمو انجام بده وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
ات: مثلاً می خواست چیکارم کنی؟
آنا: فعلا با تو کار بخصوصی ندارم بستگی داره خودت چطوری باهام تا کنی
ات: منظورت چیه؟
سمتم قدم برداشت و بیشتر بهم نزدیک شد اینطوری تونست بیشتر در معرض دیدم باشه
آنا: اگه می خوای جونگ کوک زنده بمونه کاری که بهت میگمو انجام بده وگرنه می کشمش
ات: هیچ کاری از تو بر نمیاد هر کاری هم که دوست داری انجام بده
آنا: این به ضرر خودت تموم میشه وقتی جونگ کوکت رو جلو چشمات سر به نیس کردم اون موقع به پاهام می افتی و ازم درخواست بخشش می‌کنی
ات: تو اگه واقعاً عاشقش بودی هیچ وقت ترکش نمی کردی و حالا هم با کشتنش سعی نمی کردی خودتو راحت کنی من می دونم که تو همچین کاری رو نمی کنی چون عاشقشی و الانم از اینجا برو و درو هم پشت سرت ببند
وقتی داشتم از کنار پله ها می رفتم یدفه حس کردم که...
دیدگاه ها (۲۱)

فیک جداناپذیر پارت ۱۰۴از زبان نویسندهجنی هر روز خودش شخصا دا...

فیک جداناپذیر پارت ۱۰۵از زبان اتات: بعضی وقتا خیلی آروم با ا...

فیک جداناپذیر پارت ۱۰۱از زبان اتوقتی رفتم آشپزخونه همه با دی...

فیک جداناپذیر پارت ۱۰۰از زبان اتنفسای گرمش که با پوستم تماس ...

شب تولدمپارت 8ات: برام مهمه که گریه نکنی (عربده) جونگ کوک: ا...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط