𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p27
جونگکوک به تهیونگ خیره شده بود. اما تهیونگ کاملا در دنیای دیگه ای سر میکرد.
« خب، نظرت چیه؟»
تهیونگ به خودش اومد. چنگال رو روی میز گذاشت و دست به سینه گفت:« فقط چون مجبورم دارم میخورم. از هرچیزی که تاحالا خوردم بدتره! »
جونگکوک لبخندی به این گارده الکیه تهیونگ زد.‌
روی پاهاش ایستاد:« من یه لحظه میرم توی اتاق. کاری داشتی صدام بزن، باشه؟»
تهیونگ بی اهمیت نسبت به حرف جونگکوک داشت میل شدیدش به شکلات و کیک رو کنترل میکرد.
به محض اینکه جونگکوک با بستن در خودش رو در چهارچوب اتاق حبس کرد، تهیونگ دستش رو سمت شکلات روی میز دراز کرد و اون رو قاپید.
صدای نایلون شکلات رو خفه کرد و با آروم ترین حالت ممکن شکلات رو باز کرد. با یک حرکت، سریع شکلات رو توی دهنش انداخت.
شکلات فندقی توی دهنش به آرومی آب میشد. با احساس‌ گرما و شیرینیه مست کننده ی زیر زبونش، چشم هاش درخشیدند.
بی اهمیت نسبت به لذتی که آروم خوردن شکلات داشت سریع شکلات رو قورت داد. نمی‌خواست جونگکوک اون رو توی همچین وضعیتی ببینه.
چنگال رو برداشت و با روشی که از جونگکوک یاد گرفته بود قطعه ای از کیک رو جدا کرد. چنگال رو نزدیک به دهانش برد. اما نمیتونست چنگال رو داخل دهانش ببره. چنگال در دست هاش میلرزید. انگار بخشی از وجودش از نیاز به غذا خوردن و میل شدیدش به کیک و شکلات شرمنده بود. در همین حین بخش دیگه‌اش از اینکه بابت گشنگی‌اش احساس شرمندگی داره، شرمنده بود.
جونگکوک که تا به حال برای فضا دادن به تهیونگ توی اتاق مخفی شده بود به آرومی وزنش رو روی دستگیره ی در انداخت و در رو با صدای تق کوچکی باز کرد.
چنگال توی دست تهیونگ به سرعت با زمین برخورد کرد. تهیونگ درحالی که نفس نفس میزد سمت جونگکوک برگشت. زمزمه کرد:« فقط برو بیرون.»
جونگکوک با سرعت سمت تهیونگ رفت:« لباسات رو کثیف کردی.. »
چنگال رو از روی زمین برداشت و خواست خامه ای که روی زمین و لباس تهیونگ ریخته رو تمیز کنه. اما تهیونگ با تمام قدرت جونگکوک رو به عقب راند و از ته گلو فریاد کشید:« گفتم فقط برو بیرون! »
جونگکوک سرش رو بالا آورد. چشم هاش مثل همیشه ردی از مهربونی داشتن:« غذا خوردن، یکی از نیاز های طبیعیه انسان هاست. میفهمم که از «نیاز داشتن» خوشت نمیاد؛ اما این چیزی نیست که براش شرمنده باشی‌. درمورد لباس هات، همه ی آدما ممکنه روی لباسشون غذا بریزن. این تورو از بقیه کمتر نمیکنه. »


این پارتو با اینکه کامنتا زیاد نشده بود گذاشتم ولی اگر این بار شرط کامنتا نرسه نمیذارم
۱۳۰ لایک ۱۵۰ کامنت (فقط نظر بگید) ۴۰ بازنشر
دیدگاه ها (۷۰)

درودد. روالین؟ داشتم فکر میکردم فیک یونمینو دیگه نذارم چون ا...

سلامسلااامم. ازین ادیتا زدمم با چشمای خودمم☝🏻 دقت نکنید که م...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔 p8 با این حرف، دفتر احساس کرد صف...

اسکیت برد سواری با عمو؟ بابت لرزش دوربین ببخشیدد.

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p26تهیونگ با بی میلی کمی به جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط