ادامه part 64
ادامه part 64
بعد رفتم توی اتاق کوچیکی که توی اتاق در آوردن بودن و لباسام که از خونه آورده بودن اونجا بود،یه لباس خواب که یه شورتک کوتاه و یه تاپ راحتی بود برداشتم و لباسامو عوض کردم و بعدشم رفتم تو تخت و دراز کشیدم!
حالا که دارم فکر میکنم من واقعا داداشامو دوست دارم،خیلی خوب شد که منو پیدا کردن واقعا مهربونن و به منم خیلی اهمیت میدن؛امروز که برای داداش تهیونگ اونارو تعریف کردم خیلی حالم بهتر شد و برای اولین بار بعد از مدت ها حس کردم یکی منو دوست داره!
پایین//
اعضا نشسته بودن توی سالن که یونگی براشون چایی آورد.
جیمین« مرسی هیونگ»
نامجون« دستت درد نکنه»
یونگی« خواهش میکنم»
همه باهمدیگه حرف میزدن و از روزی که داشتن حرف میزدن اما تهیونگ و جیهوپ فکرشون مشغول بود، تهیونگ به حرفایی که آلینا زده بود جیهوپم به اینکه چرا وقتی رفت تو اتاق آلینا داشت گریه میکرد.
یکم دیگه جیهوپ فکر کرد تا اینکه آخر سر طاقت نیاورد و از تهیونگ پرسید.
جیهوپ« تهیونگ»
تهیونگ« بله هیونگ»
جیهوپ« امشب،قبل از اینکه بیام صداتون کنم بالا چه اتفاقی افتاد؟»
همه با این سوال توجهشون به اون دوتا جلب شد.
نامجون« چطور مگه؟»
جین« اتقاقی افتاده؟»
تهیونگ« راستش آره»
جونگکوک« خوب بگو دیگه چرا نمیگی»
تهیونگ« خوب....چطوری شروع کنم،چیزه»
یونگی« بگو جیهوپ»
تهیونگ« امروز عصر بعد از اینکه کوک برامون ساندویچ آورد من که قبلش از آلینا یه چیزای شنیده بودم ازش پرسیدم مامان بابا چطوری باهات رفتار میکنن»
جین« اون چی گفت؟»
تهیونگ« یه چیزی گفت که من هنوزم که هنوزه تو شکم»
تهیونگ همه چیز رو تعریف کرد براشون
جیمین« نهه.....باورم نمیشه»
ادامه دارد....»
بعد رفتم توی اتاق کوچیکی که توی اتاق در آوردن بودن و لباسام که از خونه آورده بودن اونجا بود،یه لباس خواب که یه شورتک کوتاه و یه تاپ راحتی بود برداشتم و لباسامو عوض کردم و بعدشم رفتم تو تخت و دراز کشیدم!
حالا که دارم فکر میکنم من واقعا داداشامو دوست دارم،خیلی خوب شد که منو پیدا کردن واقعا مهربونن و به منم خیلی اهمیت میدن؛امروز که برای داداش تهیونگ اونارو تعریف کردم خیلی حالم بهتر شد و برای اولین بار بعد از مدت ها حس کردم یکی منو دوست داره!
پایین//
اعضا نشسته بودن توی سالن که یونگی براشون چایی آورد.
جیمین« مرسی هیونگ»
نامجون« دستت درد نکنه»
یونگی« خواهش میکنم»
همه باهمدیگه حرف میزدن و از روزی که داشتن حرف میزدن اما تهیونگ و جیهوپ فکرشون مشغول بود، تهیونگ به حرفایی که آلینا زده بود جیهوپم به اینکه چرا وقتی رفت تو اتاق آلینا داشت گریه میکرد.
یکم دیگه جیهوپ فکر کرد تا اینکه آخر سر طاقت نیاورد و از تهیونگ پرسید.
جیهوپ« تهیونگ»
تهیونگ« بله هیونگ»
جیهوپ« امشب،قبل از اینکه بیام صداتون کنم بالا چه اتفاقی افتاد؟»
همه با این سوال توجهشون به اون دوتا جلب شد.
نامجون« چطور مگه؟»
جین« اتقاقی افتاده؟»
تهیونگ« راستش آره»
جونگکوک« خوب بگو دیگه چرا نمیگی»
تهیونگ« خوب....چطوری شروع کنم،چیزه»
یونگی« بگو جیهوپ»
تهیونگ« امروز عصر بعد از اینکه کوک برامون ساندویچ آورد من که قبلش از آلینا یه چیزای شنیده بودم ازش پرسیدم مامان بابا چطوری باهات رفتار میکنن»
جین« اون چی گفت؟»
تهیونگ« یه چیزی گفت که من هنوزم که هنوزه تو شکم»
تهیونگ همه چیز رو تعریف کرد براشون
جیمین« نهه.....باورم نمیشه»
ادامه دارد....»
- ۶۳۰
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط